اسراء
پنجشنبه 2 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

"عباس‌ها حریم تو را حفظ می‌کنند


خمپاره گرچه صحن حرم را نشان گرفت"




1005728_442233455891161_2027665887_n


عباس‌ها حریم تو را حفظ می‌کنند


خمپاره پاره‌های دلم را نشان گرفت

آتش به خانه دل پیر و جوان گرفت

 

خمپاره سمت صحن حرم رفت و ناگهان

خورشید شعله ور شد و در آسمان گرفت

 

زینب چه قدر کرب و بلا پیش چشم داشت

تا در دمشق قافیه عشق جان گرفت

 

باید زبان گشود، بخوان خطبه‌ای شگرف

روشنگر آن چنان که تمام جهان گرفت

 

 

آن خطبه‌ای که شام سرافکنده می‌شنید

آن خطبه‌ای که رونق گردن‌کشان گرفت

 

خمپاره را کدام یزیدی به عشق زد؟

این فتنه از کدام ابوسوفیان گرفت؟

 

ای آبروی هرچه کلام و زن و ادب

پیشت قلم خجل شد و لکنت - زبان گرفت

 

قلبم فشرده تر شد و روحم شکسته‌تر

شاید خدا نخواست بمیرم، اذان گرفت

 

باران غم، دعای سحر، تا نماز صبح

تنها برای از تو سرودن زمان گرفت

 

عباس‌ها حریم تو را حفظ می‌کنند

خمپاره گرچه صحن حرم را نشان گرفت

مستشار نظامی

ادمه مطلب كلیك بر عنوان

 



http://abna.ir/a/uploads//413/1/413104.jpg








افسران - کلنا عباسک یا زینب



جوانان شیعه سوری با جمع آوری نیرو و سلاح، لشگری متشکل از 14 تیپ به نیت 14 معصوم تشکیل دادند که به یاد علمدار کربلا و مدافع حضرت زینب(س)((لشگر حضرت ابوالفضل العباس)) نام گذاری کردند.تصویر تن از فرماندهان لشگر حضرت ابوالفضل العباس(ع) متشکل ازمجاهدان لبنان و مجاهدان شیعه عراقی وابسته به مقتدی صدر

اولین نفر از سمت راست «ابوهاجر»معاون فرمانده تیپ ذوالفقار چندی پیش در درگیری با تر وریست ها به شهادت رسید.

siSguu_497.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

                                  بسم الله الرحمن الرحیم

                                   "گدای محبت"

 

این مردمان تمام گدای محبتند             دلها به دیر قیمت اصلی خرید شد


ازبس هوای شهربه دلهایمان نشست      از فرط سربهای معلق حدید شد


میراب چشمه ها ره آب را گرفته است   پلکان چشمها چو سدی سدید شد


دیگر خبرزعشق و محبت نمانده است    خط محبت اد رخ دل دل ناپدید شد


ازبس نمک به زخم دل خویش ریختم     سرخی زخم من تمامش سپید شد


وقتی که آب از سر مردم گذشته بود      شعرم به روی پای دل من شهید شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

                "خواب"


یک ساعتی است  ملتمسانه ز  پلک هام  

دررخت خواب خویش پی خوا ب میدوم

امشب خیال خواب ندارد خیال من

گرد خیال خویش چو گرداب میدوم

"زورق شکسته" مانده در امواج بحرها

 دنبال تخته پاره ای در آب میدوم

با این همه...

تا چشم روی هم رود آغاز ماجراست           

 در سایه روشن رخ مهتاب میدوم


مثل همیشه باز کم آورد شعر من  
 دنبال چند قافیه  ناب میدوم


چند بیت دیگر....



         غروب جمعه تمام جاده های عبور

   که چشمشان شده از داغ انتظار نمور

     برای بار هزارم به یک دگر  گویند

     خدا کند    که   بیاید خدا کند  که   ظهور



*    جمعه ها قرن های منفصلند

 دگر از عمر خویش سیر شدیم

اشک در چشم پشت پنجره ای

 با غروب های جمعه پیر شدیم



*    گودال مانده بود و تنی غرق درد ها

تنها وجود مانده از ایل مردها

حالا فتاده ایت ولی حمله می کنند

او مانده در کشاکش اوج نبردها



*    در قهقرای گود و دلش جای دیگری است

اصلا تمام روضه سرش جای دیگری است

روز دو شنبه ..مادر او ...میخ.. سینه ای

بیت الحسین درب ودرش جا ی دیگری    

                                                                               

 علیایزدی:

از اول جنگ تا ابد می میرد

یک تنگ که هی میشکند می میرد

هر چند نفس حیاتی است اما او

 با هر نفسی که میکشد می میرد

                  جواب:

با هر نفسی که میکشد زنده شود

با مردن خود زنده پاینده شود

این قاصدکان شهید بودند اول

ماندند که جوینده ، یابنده شود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

                                                                بسم الله الرحمن الرحیم

  یک لحظه بود و رفت  در این جا مسافری         که داده بود بال و پرش را به دست دل

  بعدازگذشت چند بهارازگذشت او                      پیدا نشد به غیرپلاکی به زیر گل

  پس کوچه ها ی ذهن دلم راوی کسی است            که مانده بود تا برود با خدای خویش

 آن کس که عشق را به هوس مبتلا نکرد               آنکس که گشته بود زدنیا ی خود پریش

 یادم نمیرود که درآن آخرین نگاه                          مد نگاش جذر افق را طلوع کرد

 وقتی که رفت چند قدمی پشت پای او                یک کاسه آب وبرگ برایش خشوع کرد

 چندی گذشت تا که شبی کربلای پنج                یک دسته مانده بود زمینی ز مین فقط

 چشم تمام منتتظران منتظر که او                 کاری کند راهی نمانده غیر این فقط

 مردی گزیده بود دگر مرد گشته بود            از کوچه های سخت زمانه گذشته بود

 فرمانده گشته بود که فرماندگی کند              لیکن که آب از سر و شانه گذشته بود

 با آن همه تجارب جنگی که داشت او                 اما دگر زمان بهانه  گذشته بود

 برگشت و دید چند تن از هم گسیخته             هر لحظه دیر میشد و هر لحظه دیرتر

 خمپاره بود و تیر و منور که می گداخت      هر لحظه پیر میشد و هر لحظه پیرتر

 این صحنه ها که دید دگر زین زمین دون           هرلحظه سیر میشد و هر لحظه سیرتر

 چمشمش که بست کرببلا را مرور کرد           هر لحظه شیر میشد و هرلحظه شیرتر

 دیگر توقع از همه و هیچ کس نداشت                مردی گزید تجارب خود را زمین گذاشت

 شوخی نبود سوت و صفیر گلوله ها                با هیچ کس تعارف دوستانه ای نداشت

 روی زمین نشست بند پوتینش که سفت کرد                 ایستاد چند قدمی رفت لیک باز

 ترسیده بود....... گویا که او .............که او     روی زمین نشست بند پوتینهاش کرد باز

 گفتا شهید می شوم  اما  پوتین هام                               نو است لا اقل کس دیگر بپوشدش

 او رفت و نور بود و صدا بود، کات... کات            چشمم عزا گرفته که دیگر نبیندش

 یک لحظه بود و رفت او در این جا مسافری            که بسته بود بال دلش را به بال دل

 بعد  گذشت چند بهار از گذشت او                         پیدا نشد به غیرپلاکی به زیر گل

 حالا کنار قبر شهیدی  نشسته ام                          با کوله بار غصه و با دیده ای  خجل



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 



 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 



 


 


 


 


 


 


 

 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی


مراسم جشن عروسی عمر بن عبدالعزیز آل شیخ، فرزند مفتی اعظم درروز عاشورا برگزار
شد



مراسم جشن عروسی عمر بن عبدالعزیز آل شیخ، فرزند
مفتی اعظم درروز عاشورا برگزار شد


123213213 1 عروسی پسر مفتی وهابیت در روز عاشورا + تصاویر123213213 2 عروسی پسر مفتی وهابیت در روز عاشورا + تصاویر123213213 3 عروسی پسر مفتی وهابیت در روز عاشورا + تصاویر123213213 4 عروسی پسر مفتی وهابیت در روز عاشورا + تصاویر123213213 5 عروسی پسر مفتی وهابیت در روز عاشورا + تصاویر


به گزارش تارود، در شرایطی که مفتی های وهابی، در
توجیه شراب خواری دولتمردان سعودی و بوسیدن دست و گونه زنان غربی در ملاقات های
رسمی و غیر رسمی، رعایت اصول معاشرت و احترام گذاشتن به فرهنگ و عقاید غربی ها را
بهانه می کنند، مفتی اعظم عربستان در سالروز شهادت سیدالشهدا (ع) و سوگواری شیعیان
در عزای فرزند پیامبر (ص) برای پسرش جشن سالگرد ازدواج گرفت و همکیشانش را به جشن و
پایکوبی فراخواند.


عمر، پسر کوچک این شیخ عاشورای سال پیش ازدواج کرد
و امسال هم جشن سالگرد گرفت. این مراسم در باشگاه سفارتخانه های ریاض برگزار
شد.


مراسم عروسی پسر مفتی اعظم عربستان در روز
عاشورا


داماد در کنار فرزندان سلطان بن عبدالعزیز،
عبدالله، نایف، نواف و منصور


ازدواج پسر مفتی عربستان


مراسم عروسی پسر مفتی وهابی


* عبد العزیز بن عبد الله بن محمد بن عبد اللطیف
آل الشیخ، از نوادگان عبدالوهاب، موسس فرقه وهابیت است و از سوی شاه عربستان به
مقام مفتی عام و اعظم وهابیون عربستان سعودی و رئیس هیات کبار علما عربستان منصوب
شده است.


او سردسته صادرکنندگان فتواهای عجیب و مشکوک مفتی
های وهابی است و ممانعت از هر نوع حرکت و تفکر مضر برای رژیم صهیونیستی، ویژگی
اساسی تمام فتواهای او است.


مفتی عربستان


عبد العزیز بن عبد الله، نه تنها قیام امام حسین
(علیه السلام) علیه یزید را حرام می داند، بلکه برپایی تظاهرات و یا انتقاد از
حاکمان فعلی سعود را نیز حرام و بدعت در دین دانسته است.


او پس از احساس خطر از بیداری جوانان عربستانی،
فتوا داد که تظاهرات در زمان پیامبر وجود نداشته و بدعت است. اگر هم سیاستمداران،
فاسد باشند، این خداست که حق دارد از آنها بازخواست کند و اگر صلاح بداند حکومت را
از آنها می گیرد.


این شیخ سال پیش فتوا داد که همه کلیساهای عربستان
باید ویران شوند و امسال نیز، دستور داد تمام مجسمه ها و تزئینات میادین شهرها
نابود شوند.


او کمک به حزب الله لبنان و دعا برای آنان را حرام
می داند، اما دشنام و ناسزا به دولت سوریه را واجب کرده است.


 * وی در مصاحبه با روزنامه سعودی المدینه
گفت: جشن گرفتن برای میلاد پیامبر بدعتی بی اساس است.


من هیچ سابقه ای درباره جشن گرفتن برای تولد در
سنت رسول خدا ، شیوه خلفای راشدین و ائمه هدایت نمی شناسم و برهمین اساس جشن میلاد
پیامبر حرام است.


* او همچنین در برنامه زنده ای که از ماهواره
المجد عربستان پخش می شد در پاسخ سوالی در رابطه با یزید و قیام امام حسین علیه
السلام این چنین پاسخ داد:


«زمان پرداختن به این امور گذشته و سپری شده است .
آنها گروهى بودند که درگذشتند، هر کار نیک و بدی کردند براى خود کردند و شما هم هر
چه کردید براى خود خواهید کرد و مسئول کار آنها نخواهید بود.


بیعت یزید بن معاویه، بیعتی شرعی است که در زمان
پدرش معاویه از مردم گرفته شد و مردم هم بیعت کرده و به این بیعت گردن نهادند. امّا
هنگامی‌ که معاویه از دنیا رفت حسن و حسین بن علی (علیهماالسلام) و ابن زبیر از
بیعت با او خودداری کردند و به خطا رفتند!


چون بیعت با یزید بیعتی شرعی بود و این بیعت در
زمان زندگی پدرش معاویه و در مقابل چشم مردم گرفته شده بود. ولی خداوند در آنچه
مقدر می فرماید حکیم و علیم است، آن امت‌ها هم بنا به تقدیر خداوند در گذشتند و از
دنیا رفتند.


شما را به خدا قسم! من دوست ندارم این مطالب را از
من نقل کنید. این‌ها مسائلی است که گذشته است. تاریخ هم در باره این مطالب به
شکل‌های مختلف حکایت نموده است. ولی به هر شکل این‌ قضایا گذشته و تمام شده … یزید
و حسین (علیه السلام) بیش از هزار و اندی سال است که از دنیا رفته‌اند …


ولی به عقیده من بیعت یزید بن معاویه بیعتی شرعی
بوده! و حسین (علیه السلام) را نصیحت کرد‌ند که از مدینه به طرف عراق نرود، او را
نصیحت کردند که بیعت کند ولی او نپذیرفت. ابن عباس و ابن عمر و فرزدق و بسیاری از
صحابه او را از رفتن به عراق بر حذر داشته و به او گقتند که: رفتن به عراق به مصلحت
او نیست. ولی حسین (علیه السلام) این نصیحت‌ها را نپذیرفت… و خدا هم هر ‌آن‌چه مقدر
فرموده بود انجام شدو…


ولی با این وجود ما برای حسین (علیه السلام) از
خداوند درخواست رضایت کرده و برای او عفو و بخشش را خواستاریم. و مقدرات الهی
حکمت‌هایی دارد که ما از آن آگاه نیستیم …


اصلاً فائده نقل این مطالب چیست؟ حسین (علیه
السلام) هر اشتباهی کرده برای خود کرده…


عقیده اهل سنت و جماعت این است که واجب است تا به
فرامین کسی که مورد بیعت قرار گرفته و مردم حول محور او جمع شده‌اند گوش فرا داده
شده و از او پیروی شود.


قیام و سرکشی علیه او نیز حرام است و از همین‌رو
خروج و قیام حسین (علیه السلام) علیه یزید حرام بود.


کباب خوردن مفتی وهابی


* پس از خشم مسلمانان جهان از انتشار فیلم موهن به
ساحت پیامبر اسلام (ص)، این مفتی وهابی تصریح کرد: انتشار فیلم توهین آمیز علیه
پیامبر اسلام (ص) به ایشان و دین اسلام ضرری نمی رساند. تنها کسانی که در تظاهرات
مسلمانان در برخی کشورهای اسلامی متضرر شدند، سفارتخانه های آمریکا و برخی هم
پیمانان آن بوده اند.


* فروش لباس زیر زنانه توسط زنان حرام!


آل شیخ در مخالفت با نظر وزارت کار عربستان اعتراض
خود را با کارکردن زنان در فروشگاه های لباسهای مخصوص زنان (لباس زیر) ابراز
داشت.


وی در توجیه این فتوای عجیب گفته است : زنان
امانتی در گردن ما هستند و به همین سبب ایشان را در غیرکارهای که مختص ایشان هست به
کار نخواهیم گرفت.


* پرداخت «فطریه نقدی» حرام!


آل الشیخ که معتقد است، قیام عاشورا هزار سال پیش
سپری شده و گذشته و نباید امروز مطرح شود، در سایر موضوعات، فقط به هزار سال پیش
استناد می کند و معتقد است همه امور عصر حاضر نیز باید بر اساس هزار سال پیش انجام
شود.


او فتوا داده که پرداخت فطریه به صورت نقدی جایز
نیست و مردم باید مثل زمان صدر اسلام، خرما و جو فطریه بدهند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

حسین فریاد می زند: "هل من ناصر ینصرنی؟"


و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم:


لبیک یا حسین! لبیک...


حسین(ع) نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می
کند...


و من باز می گویم: لبیک یا حسین!


حسین(ع) شمشیر می خورد من سر پدرم داد می زنم و می
گویم:


 لبیک یا حسین!


حسین(ع) سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم:


لبیک یا حسین! لبیک...


حسین(ع) از اسب به زمین می افتد،عرش به لرزه در می
آید


و من در پس خنده های مستانه ام فریاد میزنم: لبیک...


حسین(ع) رمق ندارد باز فریاد میزند: هل من ناصر
ینصرنی؟


من به دوستم دروغ میگویم و باز فریاد می زنم: لبیک...


حسین(ع)سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است


 حسین(ع) به من نگاه می کند می گوید: تنهایم یاریم
کن...


من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک...


خورشید غروب کرده است...


من لبخندی می زنم و می گویم:


اللهم عجل لولیک الفرج...


حسین(ع) به مهدی نگاه می کند و می گوید:


"مهدی(عج) من کسی را نداشتم که بگوید سرباز توئم


اگر کسی نبود یاریم کند، ادعا کننده ای هم نبود...


تو از من مظلوم تری..."


به چشمان مهدی(عج) خیره می شوم و می گویم:


"دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..."


مهدی(عج) به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می
کند...


مهدی(عج)تنهاست...


حسین (ع)تنهاست...


کربلایی دیگر در راه است...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سجده بر زمین یا آنچه از زمین می روید مانند برگ، سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است. شنیده شده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در طول حیات مبارکش جز بر زمین و یا آنچه از زمین روییده بود سجده نکرد.
SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز:

به گزارش «شیعه نیوز»، یک روحانی سنی مذهب مصری در برنامه ای تلویزیونی بر درست و مستند بودن سجده شیعیان بر تربت و زمین صحه می گذارد و آن را تایید می کند.پاسخ این مفتی به سوال مجری برنامه در این مورد به شرح زیر است:

سجده بر زمین یا آنچه از زمین می روید مانند برگ، سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است. شنیده شده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) در طول حیات مبارکش جز بر زمین و یا آنچه از زمین روییده بود سجده نکرد.

پس هنگامی که دیدید یک مسلمان شیعه و امامیه بر تربت، و یا زمین سجده میکند و در عبادتش سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) را حفظ می کند، این کار وی امری صحیح است و خرده ای بر وی نیست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


کارشناس امام علی (علیه السلام) را امام کل امت معرفی می کند و ادامه می دهد:پیامبر (صلی لله علیه و آله و سلم) فرمودند: حق با علی (علیه السلام )میچرخد، این عقیده من است، این موضوع فقط مربوط به شیعه نیست من یک سنی مذهب هستم و اعلام می کنم که ایمان دارم حق با علی [علیه السلام] است، معاویه خطاکار است.
SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز:
به گزارش «شیعه نیوز»، در پخش زنده برنامه ای دینی از یکی از شبکه های عربی، تماس تلفنی بیننده ای، کارشناس سنی مذهب برنامه که  ارشد فقه و حقوق دارد را وادار به اقرار پیرامون حقانیت امیرالمومنین (علیه السلام) می کند. خلاصه ای از این تماس تلفنی به شرح زیر است:
بیننده: من تماس گرفتم تا در مورد اشتباهی که کارشناس محترم برنامه در یکی از جملات خود مرتکب شدند صحبت کنم، گویا ایشان معتقدند که معاویه بن ابی سفیان در جبهه باطل نیست؟ پس از یک بحث کوتاه میان بیننده و کارشناس، فرد تماس گیرنده راضی می شود به جواب کارشناس گوش دهد و در صورت شنیدن نظری بر خلاف عقیده اش صحبت کند.
کارشناس: آقای ما علی (کرم الله وجهه)-به تعبیر وی- با بیعت کاملا شرعی امام کل مسلمین است اما آقای ما معاویه-به تعبیر وی- بر علیه او خروج نمود. بیننده: دکتر! معاویه مظهر باطل است. کارشناس پس از شنیدن این کلام و اعتراض دوباره بیننده کمی عصبانی می شود و و می گوید:برادرم شما گوش بفرمایید من چه می گویم، من در مورد معاویه چیزی نگفتم، من عالم دین و شریعتم یا شما؟عقیده من این است: علی (کرم الله وجهه)-به تعبیر وی- بر حق است و معاویه در جانب حق و صواب است! اما به گواه خودش بر علیه علی (کرم الله وجهه)-به تعبیر وی- خروج کرد، معاویه خطا کرد.
بیننده: شما می فرمایید معاویه در جانب حق بوده است!؟ کارشناس با کمی عقبگرد و بدون تکرار قسمتی از جمله قبلی اش امام علی (علیه السلام) را امام کل امت معرفی می کند و ادامه می دهد:پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: حق با علی علیه السلام میچرخد، این عقیده من است، این موضوع فقط مربوط به شیعه نیست من یک سنی مذهب هستم و اعلام می کنم که ایمان دارم حق با علی [علیه السلام] است، معاویه خطاکار است؛ در اینجا بیننده راضی می شود و به تماس خود پایان میدهد.
اما کارشناس که از این بحث بسیار عصبانی شده است هم چنان به سخنان خود ادامه میدهد بر این حقانیت تاکید می کند و این ابیات را در وصف اهل بیت (علیهم السلام) می خواند:ای اهل بیت! حب به شما واجبی است که در قرآن و از سوی خدا آمده است، در منزلت شما همین بس که نماز بدون حب شما بی فایده است. من علی [علیه السلام] و اهل بیت [علیهم السلام ] و امام صادق[علیه السلام] را دوست دارم و از گفتن آن خشنودم، چرا راضی و خشنود نباشم وقتی خدا به آن راضی است این حبی است که خدا آن را مشخص نموده و فقط مربوط به شیعه نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ابن تیمیه و طرفدارانش چنین عقیده داشتند:: علی بن ابیطالب هیچ فضلیتی بر عمر بن خطاب نداشته است::

در اینجا قصد دارم به طور خلاصه و مفید آنرا بررسی کنم

عمر بن خطاب گفت:

برای علی بن ابیطالب سه ویژگی است که اگر یکی از آنها برای من می بود نزد من محبوب تر از این بود که تمام نعمت های دنیا به من اعطا می شد. سوال کردند انها چه بود

۱-ازدواجش با فاطمه دختر پیامبر

۲-اسکانش در مسجد به همراه رسول الله و حلال شدن آنچه بر پیامبر حلال هست بر او

۳-پرچم و پیروزی غزوه خیبر

المستدرک – الحاکم النیسابوری – ج ۳ – ص ۱۲۵

 الحسن بن محمد بن إسحاق الأسفراینی ثنا أبو الحسن محمد بن أحمد بن البراء ثنا علی بن عبد الله ابن جعفر المدینی ثنا أبی أخبرنی سهیل بن أبی صالح عن أبیه عن أبی هریرة قال قال عمر بن الخطاب رضی الله عنه لقد أعطی علی بن أبی طالب ثلاث خصال لان تکون لی خصلة منها أحب إلی من أن أعطی حمر النعم قیل وما هن یا أمیر المؤمنین قال تزوجه فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله وسکناه المسجد مع رسول الله صلى الله علیه وآله یحل له فیه ما یحل له والرایة یوم خیبر * هذا حدیث صحیح الاسناد ولم یخرجاه *

المصنف – ابن أبی شیبة الکوفی – ج ۷ – ص ۴۹۶- دارالفکر

تاریخ مدینة دمشق – ابن عساکر – ج ۴۲ – ص ۱۲۰- دارالفکر

البدایة والنهایة – ابن کثیر – ج ۷ – ص ۳۷۷- دار إحیاء التراث العربی

اجازه هست عزیزان اهل سنت یک سوال بپرسم؟

مگر اقرار عقلا بر نفسشان جایز و مورد قبول نیست؟

پس چگونه هست که عمر بن خطاب اقرار می کند بر افضلیت شان علی بن ابیطالب بر خود ولی ابن تیمیه می گویند علی بن ابیطالب هیچ فضلیتی بر عمر بن خطاب نداشته است؟

میشه این رو بگید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

غدیر در قرآن

xcabu79y4ttxm1aaz6sa.jpg (500×375)

 آیه تبلیغ و حدیث غدیر:

«یا ایهاالرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فمابلغت رسالته والله یعصمک من الناس‏»(مائده‏66)

اى پیامبر، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده بود برسان،و اگر این ابلاغ را انجام ندهى، رسالت‏خود را به طور کامل ابلاغ‏نکرده‏اى; و خداوند تو را از مردم بدخواه حفظ مى‏کند.

همه مفسران شیعه معتقدند آیه فوق در غدیر خم درباره نصب‏على(ع) نازل شده است و حدود 360 تن از دانشمندان اهل سنت نیزاین مطلب را پذیرفته‏اند. نامهاى برخى از مفسران و مآخذ ومدارک اهل‏سنت چنین است:

1- واحدى در کتاب اسباب النزول ص 150 مى‏گوید:

  

ان آیه (یا ایهاالرسول...) نزلت فى یوم غدیر فى على بن‏ابیطالب.

2- سیوطى در کتاب الدرالمنثور ج 2، ص 298 مى‏نویسد: ان آیه(یا ایهاالرسول... ) نزلت فى یوم غدیر فى على بن ابیطالب.

3- فخر رازى در تفسیر خود، ج‏3، ص‏636 ... مى‏فرماید:

مفسران 10 وجه و سبب براى نزول این آیه بیان کرده‏اند. سپس درادامه مى‏گوید:«العاشر نزلت هذه الایه فى فضل على‏بن ابى‏طالب، و لما نزلت هذه‏الایه، اخذ بیده و قال "من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من‏والاه و عاد من عاداه. فلقیه عمر فقال هنیئا لک یابن ابى‏طالب،اصبحت مولاى و مولا کل مومن و مومنه."

آنگاه که این آیه نازل شدپیامبر اسلام(ص) دست‏حضرت على(ع) را گرفت و فرمود: هرکه من مولاو سرپرست و حاکم او هستم، على هم مولاى اوست. خداوندا، دوست‏بدار هرکه على را دوست دارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن‏دارد. سپس عمر با حضرت على(ع) ملاقات کرد و بعد از تبریک، گفت:تو مولاى من و مولاى مرد و زن مومن هستى.

4- نیشابورى در تفسیرش ج‏6، ص 194 مى‏نویسد:

«ان هذه‏الایه‏نزلت فى فضل على بن ابى‏طالب یوم غدیرخم.»

5- قندوزى در ینابیع الموده ص 120.

6- آلوسى فى تفسیره، ج‏6، ص‏176.

7- المنار، ج‏6، ص‏463.

8- تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.

9- تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 32.

10- شبلنجى در نور الابصار، ص 75.

11- مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281.

12- نسائى در خصائص، ص 22.

13- عقدالفرید، جزء3، ص 38.

14- سیوطى در تاریخ خلفاء، ص 65 .

15- اسعاف الراغبین، ص 151.

16- مصابیح السنه، ج 2، ص 220.

17- حلیه‏الاولیاء، جزء 4، ص‏23.

18- نثر اللیالى، ص‏166.

19- تاریخ بغدادى، خطیب نیشابورى، جزء7، ص‏377.

20- واحدى در اسباب النزول، ص 150.

21- فخرالدین رازى در تفسیر مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50.

22- تاریخ یعقوبى، ج 2، ص‏93.

23- ترمذى، در صحیح خود، ج 2، ص‏297.

24- سیوطى در الدرالمنثور، ج 2، ص ...

25- ابن کثیر در بدایه و النهایه، ج 5.

 

آیه اکمال دین و حدیث غدیر

«الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون الیوم‏اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم‏الاسلام‏دینا»(مائده،3)

در مآخذ اهل‏سنت آیه فوق با غدیر ارتباط داده شده است. که به‏بعضى از آنها اشاره مى‏شود:

1- خطیب النیشابورى در تاریخ بغدادى، ج 8، ص 290 مى‏نویسد:

«... فقال عمر بن‏الخطاب بخ بخ لک یابن ابى‏طالب اصبحت مولاى ومولا کل مسلم فانزل الله الیوم اکملت لکم دینکم"»

2- درالمنثور در ذیل آیه

«لما نصب رسول الله(ص) علیا (ع)یوم غدیرخم فنادى له بالولایه هبط جبرئیل بهذه الایه"الیوم‏اکملت ..."»

3- در فرائد السمطین، باب 12 چنین مى‏خوانیم:

«...ثم لم یتفرقوا حتى نزلت هذه الایه "الیوم اکملت" فقال‏رسول الله(ص) الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه ورضاء الرب برسالتى والولایه "لعلى(ع" من بعدى ثم قال "من کنت‏مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من‏نصره واخذل من خذله‏»

روز غدیر پیامبر(ص) مردم را به سوى حضرت‏على(ع) فراخواند و دست‏حضرت را بلندکرد، به طورى که زیر بغل‏حضرت پیدا شد.هنوز مردم متفرق نشده بودند که آیه «الیوم اکملت ...» نازل‏شد. سپس حضرت فرمود: پروردگارا، دوست‏بدار کسى را که على رادوست دارد و دشمن بدار کسى را که على را دشمن دارد و یارى کن‏هر که على را یارى کند و...

4- شان نزول آیه فوق وداستانهاى مربوط به غدیر در مناقب خوارزمى، ص 80; تاریخ‏یعقوبى، ج 2، ص 32; شبلنجى در نورالابصار، ص 75، فصول المهمه‏ابن صباغ نیز ذکر شده است.

 

آیه تبلیغ و آیه اکمال دین و حدیث غدیر

پیامبر اسلام، در سال آخر عمر با بیش از صد هزار تن حجه‏الوداع‏را به جاى آورد و در برگشت در سرزمین «خم‏» که جایگاه‏گودالهاى آب بود، فرمان ایست داد. پیش افتاده‏ها توقف کردند وعقب ماندگان رسیدند. از سنگ و جهاز شترها منبرى ساختند وپیامبر بر روى منبر در برابر جمعیت صد هزار نفرى و در گرماى‏سوزان غدیر، خطبه‏اى ایراد کرد. سپس کمربند حضرت على را گرفت وفرمود: «من کنت مولاه فعلى (فهذا على) مولاه اللهم وال من والاه...» سپس مردم، از جمله عمر، با حضرت بیعت کردند و صداى بخ‏بخ بلند شد.

 

تذکر

1- اگر چنانکه اهل سنت مى‏گویند مولا به معنى دوستى بود; چرادر این جریان و با این مقدمات و در برابر صدها هزار نفر بیان‏شد. در مدینه نیز مى‏توانست‏بفرماید: هر که من دوست او هستم،على هم دوست اوست.

2- زمان و مکان ابلاغ این امر بسیار پر معناست. این خبر مهم‏در آخر عمر پیامبر(ص) آنهم در سفر حج، و منطقه گرم و سوزان وچهار راهى که مسافران تقسیم مى‏شدند و به مدینه، حلب، شام ویمن مى‏رفتند بیان شد، جایى که هر حاجى خود یک خبرنگار وگزارشگر بود. انتصاب ولایت‏حضرت على(ع) را به عنوان یک خبر نوبه منطقه خود مى‏رساند.

3- قضیه غدیر چنان مهم است که اگر پیامبر(ص) کوتاهى مى‏کرد وخبر را به مردم نمى‏رساند، «فمابلغت رسالته‏» رسالت و23 سال‏تبلیغ حضرت نا تمام و ناقص مى‏ماند.

4- قضیه غدیر آنقدر مهم است که باید از نظر زمانى در آخرعمر، آنهم در سفر حج و آخرین سفر حج در برابر بیش از 100000نفر بیان شود.

5- پیامبر(ص)23 سال قبل به تنهایى علیه شرک و کفر و نفاق وآداب و رسوم باطل جزیره‏العرب قیام کرد و نترسید. در مقابل‏دشمنانى که حدود 70 جنگ بر اسلام و مسلمین تحمیل کردند،نترسید. در احد که مسلمانان شکست‏خوردند، نترسید. در بت‏شکنى‏ها و فتح مکه و... نترسید. توحید و معاد و آیات دفاع وعبادت و... را آورد، نترسید. خلاصه در تمامى صحنه‏ها از هیچ‏حادثه‏اى نترسید; ولى از ابلاغ روز غدیر وحشت داشت و مى‏ترسید،بدین سبب، خداوند متعال دلدارى‏اش مى‏دهد که «والله یعصمک من‏الناس‏»

6- داستان غدیر آن قدر مهم است که تکمیل‏23 سال زحمت پیامبربه این حادثه وابسته است و منهاى غدیر دین ناقص و نا تمام‏خواهد بود.

7- اگر هدایت انسانها در سایه دین است و این خود از بزرگترین‏نعمتهاست، تمامیت این نعمت‏به جریان روز غدیر وابسته است. که‏منهاى روز غدیر و نصب ولایت‏حضرت على(ع) نعمت هدایت نا تمام‏خواهد ماند و کار نا تمام هم نتیجه کاملى نخواهد داشت. زیرانتیجه کامل یک عمل، به تمامیت و تکمیل آن عمل وابسته است وگرنه کار ناقص و بى نتیجه خواهد بود; یا نتیجه ناقص مى‏دهد.

8- دینى مى‏تواند اسلام تلقى شود که مورد رضایت‏خدا قرار گیرد.

در روز غدیر، با نصب امامت و سیاست اسلام، خداوند راضى مى‏شودکه اسلام دین جهانى باشد و منهاى غدیر رضایت پروردگار حاصل‏نشده است.

9- کفار و منافقان منتظر مرگ رسول خدا(ص) بودند که آب رفته‏را به جوى خود برگردانند و کفر و الحاد و شرک و بت پرستى‏جاهلیت را اعاده کنند. آنها چنان مى‏پنداشتند. چون پیامبر رحلت‏کند، کشتى بدون ناخدا و باغ بدون باغبان خواهد بود و شرک وکفر و نفاق، سکان این کشتى را در دست‏خواهند گرفت که ناگهان‏با نصب امامت و ولایت‏حضرت در غدیر، امیدها به یاس تبدیل شد.بدخواهان رسالت نا امید گردیدند; زیرا کشتى رسالت ناخدایى‏حکیم و معصوم و علیم یافت. و باغ و بوستان نبوت باغبانى عاقل‏و بیدار.

10- حادثه غدیر عظیم و خوفناک است و به دلدارى نیاز دارد;زیرا خداوند متعال مى‏فرماید: از منافقان و کفار و مشرکان‏نترسید، خودم حافظ دین هستم و بدخواهان را به سیه روزى گرفتارخواهم کرد. باید از قدرت و عظمت من وحشت و ترس داشته باشید نه‏دیگرى.

11- آیه‏هاى "ولایت"، "مودت"، "تطهیر"، "مباهله"، "اکمال دین"،"تبلیغ" و دهها آیه دیگر که در منابع شیعه و سنى آمده، بهترین‏دلیل بر حقانیت‏شیعه است.

12- اسلام با سیاست الهى و امامت علوى کفار را نا امید مى‏کندو نعمت تمام و کامل مى‏گردد. اسلام و قرآن با معلم و مفسر دینى‏کامل خواهد شد که پشت کفر جهانى را مى‏لرزاند و خواب را ازدشمن مى‏رباید و گرنه رهبران غیر معصوم، ناخدایانى هستند که‏سرنشینانشان کشتى بشریت را به وادى سرگردانى و ساحلهاى گمراهى‏مى‏کشانند و نیل به ساحل نجات و قله رفیع تکامل به رهبران‏وارسته، معصوم، حکیم و علیم نیاز دارد رهبرانى که قدم جاى قدم‏رسول خدا(ص) بگذارند.

13- در طول‏23 سال رسالت و تبلیغ پیامبر، چه روزى مى‏تواندروز یاس کفار باشد؟ آیا روزى که پیامبر(ص) به رسالت مبعوث‏شد؟ بى تردید روز بعثت نمى‏تواند روز یاس کفار باشد; زیرا دین‏در آن روز کامل نشد و کفار هنوز نفهمیده بودند که قضیه چیست؟تا امیدوار یا نا امید گردند. افزون بر این، کفار و مشرکان‏مکه در روزهاى اول بعثت و حتى تا13 سال پس از آن قدرت بسیارداشتند و امیدوار بودند اسلام و پیامبر را از میان بردارند.

و آیا روز پیروزى مسلمین در بدر روز یاس کفار بود؟ بى‏تردیدپاسخى منفى است. زیرا آیه به اعتراف شیعه و سنى در روز غدیر وآخر عمر پیامبر نازل شده است. افزون بر این، کفار در بدر ناامید نشدند; زیرا در سال بعد به مسلمانان یورش بردند و سپاه‏اسلام را در احد شکست دادند.

روز میلاد حضرت زهرا(س) هم روزیاس کفار نیست. خلاصه هیچ روزى جز غدیر، روز نا امیدى کفار واتمام دین نیست.

 

اعتراف غزالى

غزالى در مقاله چهارم کتاب «سرالعالمین‏» مى‏گوید: جمهوراتفاق کرده‏اند بر حدیث غدیر که پیامبر(ص) فرمود: «من کنت‏مولاه فعلى مولاه‏» و عمر گفت: «بخ بخ یا اباالحسن لقد اصبحت‏مولاى کل مومن و مومنه و...» و این تسلیم و رضایت ایشان است.ولى بعد از جریان غدیر، هواى نفس غلبه کرد و حب ریاست و مقام‏سبب شد حق را پشت‏سر انداختند; به خلافت و اختلاف اولیه برگشتندو با بهایى اندک که به دست آوردند، حق را از دست دادند.

مولا به معنى سرپرست است نه دوست و ناصر

همان گونه که در قرآن مى‏خوانیم: «ماواکم النار هى مولاکم‏»;یعنى آتش بر شما سزاوارتراست. (حدید، 15)

اخطل، شاعر عرب،مى‏گوید: «اصبحت مولاها من الناس کلهم و...» و مولى العبد;یعنى مولا سزاوارتر است‏به عبد در جهت تدبیر و تصرف امور عبد.

پیامبر(ص) هم قبل از نصب و معرفى حضرت على(ع) فرمود: «الست‏اولى بکم من انفسکم‏»; یعنى سزاوارتر و صاحب اختیار تام وبلافاصله در پى آن فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه‏» یعنى کسى‏که من از خود او به نفس او سزاوارتر هستم على هم مثل من ازخودش به نفس او سزاوارتر است.

همان گونه که من در تصرف و مدیریت و حل و فصل امور مردم ازخود سزاوارترم، حضرت على(ع) هم چنین خواهد بود.

فصیحان عرب که در غدیر بودند، مثل عمر و حسان بن ثابت و حارث‏بن نعمان، از کلمه مولا همان فهمیدند که مقصود پیامبر(ص) بود وعرف از آن مى‏فهمید; یعنى همان معناى صاحب و سرپرست و اولى وسزاوارتر. اگر مولا به معنى دوستى و ناصر بوده، مقصودپیامبر(ص) هم همین باشد و فصیحان عرب هم از کلمه مولا و«...الست اولى بکم من انفسکم‏» همین را فهمیدند، دیگر بیعت‏براى چه؟

بخ بخ عمر چه معنى داشت؟ تشویق و ترغیب پیامبر بر تهنیت گفتن‏به حضرت على(ع) براى چه مقصود بود؟ چرا این مطلب جزئى را درغدیر و صحراى سوزان و در برابر 100000 نفر جمعیت در آخر عمر ودر برگشت از سفر حج‏با ایراد خطبه طولانى و این‏همه مقدمات وآداب اعلام کند؟

افزون بر این، اگر مولا به معنى دوستى بود، یاس کفار چه معنى‏داشت؟ اکمال دین و رضایت‏خدا بر اسلام براى چه بود؟

مضافا اگر ولى به معنى محب و ناصر باشد مطلبى جدید و مهم‏نیست; زیرا در طول‏23 سال بعثت در آیاتى مثل «انماالمومنون‏اخوه‏» و «المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض‏» و «اشداءعلى الکفار و رحماء بینهم‏» و... مسلمانان را بر محبت و یارى‏و تعاون و مساعدت به همدیگر سفارش فرموده و حضرت على(ع) هم‏یکى از مومنان و از مصادیق این آیات است . پس دوستى مطلب‏جدیدى نیست تا به چنین زمینه سازى گسترده‏اى در صحراى غدیرنیاز باشد و پس از آن تبریک و بخ بخ عمر و... را به دنبال‏داشته باشد.

سرانجام باید گفت: بر فرض محال که مولا به معنى محب و ناصرباشد، چرا مسلمانان و کسانى چون عمر و... در طول 25 سال حضرت‏را یارى نکردند و دوستدارش نبودند; بلکه حتى وسیله آزار و خشم‏او و فاطمه(س) را فراهم کردند. چرا اصحاب پیامبر(ص) و کسانى‏که در غدیر بودند، حضرت را تنها گذاشتند و به یارى اونیامدند؟ چرا اسباب آزار و اندوه او را فراهم آوردند؟  

xcabu79y4ttxm1aaz6sa.jpg (500×375)

 آیه تبلیغ و حدیث غدیر:

«یا ایهاالرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فمابلغت رسالته والله یعصمک من الناس‏»(مائده‏66)

اى پیامبر، آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده بود برسان،و اگر این ابلاغ را انجام ندهى، رسالت‏خود را به طور کامل ابلاغ‏نکرده‏اى; و خداوند تو را از مردم بدخواه حفظ مى‏کند.

همه مفسران شیعه معتقدند آیه فوق در غدیر خم درباره نصب‏على(ع) نازل شده است و حدود 360 تن از دانشمندان اهل سنت نیزاین مطلب را پذیرفته‏اند. نامهاى برخى از مفسران و مآخذ ومدارک اهل‏سنت چنین است:

1- واحدى در کتاب اسباب النزول ص 150 مى‏گوید:

  

ان آیه (یا ایهاالرسول...) نزلت فى یوم غدیر فى على بن‏ابیطالب.

2- سیوطى در کتاب الدرالمنثور ج 2، ص 298 مى‏نویسد: ان آیه(یا ایهاالرسول... ) نزلت فى یوم غدیر فى على بن ابیطالب.

3- فخر رازى در تفسیر خود، ج‏3، ص‏636 ... مى‏فرماید:

مفسران 10 وجه و سبب براى نزول این آیه بیان کرده‏اند. سپس درادامه مى‏گوید:«العاشر نزلت هذه الایه فى فضل على‏بن ابى‏طالب، و لما نزلت هذه‏الایه، اخذ بیده و قال "من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من‏والاه و عاد من عاداه. فلقیه عمر فقال هنیئا لک یابن ابى‏طالب،اصبحت مولاى و مولا کل مومن و مومنه."

آنگاه که این آیه نازل شدپیامبر اسلام(ص) دست‏حضرت على(ع) را گرفت و فرمود: هرکه من مولاو سرپرست و حاکم او هستم، على هم مولاى اوست. خداوندا، دوست‏بدار هرکه على را دوست دارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن‏دارد. سپس عمر با حضرت على(ع) ملاقات کرد و بعد از تبریک، گفت:تو مولاى من و مولاى مرد و زن مومن هستى.

4- نیشابورى در تفسیرش ج‏6، ص 194 مى‏نویسد:

«ان هذه‏الایه‏نزلت فى فضل على بن ابى‏طالب یوم غدیرخم.»

5- قندوزى در ینابیع الموده ص 120.

6- آلوسى فى تفسیره، ج‏6، ص‏176.

7- المنار، ج‏6، ص‏463.

8- تاریخ بغداد، ج 8، ص 290.

9- تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 32.

10- شبلنجى در نور الابصار، ص 75.

11- مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281.

12- نسائى در خصائص، ص 22.

13- عقدالفرید، جزء3، ص 38.

14- سیوطى در تاریخ خلفاء، ص 65 .

15- اسعاف الراغبین، ص 151.

16- مصابیح السنه، ج 2، ص 220.

17- حلیه‏الاولیاء، جزء 4، ص‏23.

18- نثر اللیالى، ص‏166.

19- تاریخ بغدادى، خطیب نیشابورى، جزء7، ص‏377.

20- واحدى در اسباب النزول، ص 150.

21- فخرالدین رازى در تفسیر مفاتیح الغیب، ج 12، ص 50.

22- تاریخ یعقوبى، ج 2، ص‏93.

23- ترمذى، در صحیح خود، ج 2، ص‏297.

24- سیوطى در الدرالمنثور، ج 2، ص ...

25- ابن کثیر در بدایه و النهایه، ج 5.

 

آیه اکمال دین و حدیث غدیر

«الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون الیوم‏اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم‏الاسلام‏دینا»(مائده،3)

در مآخذ اهل‏سنت آیه فوق با غدیر ارتباط داده شده است. که به‏بعضى از آنها اشاره مى‏شود:

1- خطیب النیشابورى در تاریخ بغدادى، ج 8، ص 290 مى‏نویسد:

«... فقال عمر بن‏الخطاب بخ بخ لک یابن ابى‏طالب اصبحت مولاى ومولا کل مسلم فانزل الله الیوم اکملت لکم دینکم"»

2- درالمنثور در ذیل آیه

«لما نصب رسول الله(ص) علیا (ع)یوم غدیرخم فنادى له بالولایه هبط جبرئیل بهذه الایه"الیوم‏اکملت ..."»

3- در فرائد السمطین، باب 12 چنین مى‏خوانیم:

«...ثم لم یتفرقوا حتى نزلت هذه الایه "الیوم اکملت" فقال‏رسول الله(ص) الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه ورضاء الرب برسالتى والولایه "لعلى(ع" من بعدى ثم قال "من کنت‏مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من‏نصره واخذل من خذله‏»

روز غدیر پیامبر(ص) مردم را به سوى حضرت‏على(ع) فراخواند و دست‏حضرت را بلندکرد، به طورى که زیر بغل‏حضرت پیدا شد.هنوز مردم متفرق نشده بودند که آیه «الیوم اکملت ...» نازل‏شد. سپس حضرت فرمود: پروردگارا، دوست‏بدار کسى را که على رادوست دارد و دشمن بدار کسى را که على را دشمن دارد و یارى کن‏هر که على را یارى کند و...

4- شان نزول آیه فوق وداستانهاى مربوط به غدیر در مناقب خوارزمى، ص 80; تاریخ‏یعقوبى، ج 2، ص 32; شبلنجى در نورالابصار، ص 75، فصول المهمه‏ابن صباغ نیز ذکر شده است.

 

آیه تبلیغ و آیه اکمال دین و حدیث غدیر

پیامبر اسلام، در سال آخر عمر با بیش از صد هزار تن حجه‏الوداع‏را به جاى آورد و در برگشت در سرزمین «خم‏» که جایگاه‏گودالهاى آب بود، فرمان ایست داد. پیش افتاده‏ها توقف کردند وعقب ماندگان رسیدند. از سنگ و جهاز شترها منبرى ساختند وپیامبر بر روى منبر در برابر جمعیت صد هزار نفرى و در گرماى‏سوزان غدیر، خطبه‏اى ایراد کرد. سپس کمربند حضرت على را گرفت وفرمود: «من کنت مولاه فعلى (فهذا على) مولاه اللهم وال من والاه...» سپس مردم، از جمله عمر، با حضرت بیعت کردند و صداى بخ‏بخ بلند شد.

 

تذکر

1- اگر چنانکه اهل سنت مى‏گویند مولا به معنى دوستى بود; چرادر این جریان و با این مقدمات و در برابر صدها هزار نفر بیان‏شد. در مدینه نیز مى‏توانست‏بفرماید: هر که من دوست او هستم،على هم دوست اوست.

2- زمان و مکان ابلاغ این امر بسیار پر معناست. این خبر مهم‏در آخر عمر پیامبر(ص) آنهم در سفر حج، و منطقه گرم و سوزان وچهار راهى که مسافران تقسیم مى‏شدند و به مدینه، حلب، شام ویمن مى‏رفتند بیان شد، جایى که هر حاجى خود یک خبرنگار وگزارشگر بود. انتصاب ولایت‏حضرت على(ع) را به عنوان یک خبر نوبه منطقه خود مى‏رساند.

3- قضیه غدیر چنان مهم است که اگر پیامبر(ص) کوتاهى مى‏کرد وخبر را به مردم نمى‏رساند، «فمابلغت رسالته‏» رسالت و23 سال‏تبلیغ حضرت نا تمام و ناقص مى‏ماند.

4- قضیه غدیر آنقدر مهم است که باید از نظر زمانى در آخرعمر، آنهم در سفر حج و آخرین سفر حج در برابر بیش از 100000نفر بیان شود.

5- پیامبر(ص)23 سال قبل به تنهایى علیه شرک و کفر و نفاق وآداب و رسوم باطل جزیره‏العرب قیام کرد و نترسید. در مقابل‏دشمنانى که حدود 70 جنگ بر اسلام و مسلمین تحمیل کردند،نترسید. در احد که مسلمانان شکست‏خوردند، نترسید. در بت‏شکنى‏ها و فتح مکه و... نترسید. توحید و معاد و آیات دفاع وعبادت و... را آورد، نترسید. خلاصه در تمامى صحنه‏ها از هیچ‏حادثه‏اى نترسید; ولى از ابلاغ روز غدیر وحشت داشت و مى‏ترسید،بدین سبب، خداوند متعال دلدارى‏اش مى‏دهد که «والله یعصمک من‏الناس‏»

6- داستان غدیر آن قدر مهم است که تکمیل‏23 سال زحمت پیامبربه این حادثه وابسته است و منهاى غدیر دین ناقص و نا تمام‏خواهد بود.

7- اگر هدایت انسانها در سایه دین است و این خود از بزرگترین‏نعمتهاست، تمامیت این نعمت‏به جریان روز غدیر وابسته است. که‏منهاى روز غدیر و نصب ولایت‏حضرت على(ع) نعمت هدایت نا تمام‏خواهد ماند و کار نا تمام هم نتیجه کاملى نخواهد داشت. زیرانتیجه کامل یک عمل، به تمامیت و تکمیل آن عمل وابسته است وگرنه کار ناقص و بى نتیجه خواهد بود; یا نتیجه ناقص مى‏دهد.

8- دینى مى‏تواند اسلام تلقى شود که مورد رضایت‏خدا قرار گیرد.

در روز غدیر، با نصب امامت و سیاست اسلام، خداوند راضى مى‏شودکه اسلام دین جهانى باشد و منهاى غدیر رضایت پروردگار حاصل‏نشده است.

9- کفار و منافقان منتظر مرگ رسول خدا(ص) بودند که آب رفته‏را به جوى خود برگردانند و کفر و الحاد و شرک و بت پرستى‏جاهلیت را اعاده کنند. آنها چنان مى‏پنداشتند. چون پیامبر رحلت‏کند، کشتى بدون ناخدا و باغ بدون باغبان خواهد بود و شرک وکفر و نفاق، سکان این کشتى را در دست‏خواهند گرفت که ناگهان‏با نصب امامت و ولایت‏حضرت در غدیر، امیدها به یاس تبدیل شد.بدخواهان رسالت نا امید گردیدند; زیرا کشتى رسالت ناخدایى‏حکیم و معصوم و علیم یافت. و باغ و بوستان نبوت باغبانى عاقل‏و بیدار.

10- حادثه غدیر عظیم و خوفناک است و به دلدارى نیاز دارد;زیرا خداوند متعال مى‏فرماید: از منافقان و کفار و مشرکان‏نترسید، خودم حافظ دین هستم و بدخواهان را به سیه روزى گرفتارخواهم کرد. باید از قدرت و عظمت من وحشت و ترس داشته باشید نه‏دیگرى.

11- آیه‏هاى "ولایت"، "مودت"، "تطهیر"، "مباهله"، "اکمال دین"،"تبلیغ" و دهها آیه دیگر که در منابع شیعه و سنى آمده، بهترین‏دلیل بر حقانیت‏شیعه است.

12- اسلام با سیاست الهى و امامت علوى کفار را نا امید مى‏کندو نعمت تمام و کامل مى‏گردد. اسلام و قرآن با معلم و مفسر دینى‏کامل خواهد شد که پشت کفر جهانى را مى‏لرزاند و خواب را ازدشمن مى‏رباید و گرنه رهبران غیر معصوم، ناخدایانى هستند که‏سرنشینانشان کشتى بشریت را به وادى سرگردانى و ساحلهاى گمراهى‏مى‏کشانند و نیل به ساحل نجات و قله رفیع تکامل به رهبران‏وارسته، معصوم، حکیم و علیم نیاز دارد رهبرانى که قدم جاى قدم‏رسول خدا(ص) بگذارند.

13- در طول‏23 سال رسالت و تبلیغ پیامبر، چه روزى مى‏تواندروز یاس کفار باشد؟ آیا روزى که پیامبر(ص) به رسالت مبعوث‏شد؟ بى تردید روز بعثت نمى‏تواند روز یاس کفار باشد; زیرا دین‏در آن روز کامل نشد و کفار هنوز نفهمیده بودند که قضیه چیست؟تا امیدوار یا نا امید گردند. افزون بر این، کفار و مشرکان‏مکه در روزهاى اول بعثت و حتى تا13 سال پس از آن قدرت بسیارداشتند و امیدوار بودند اسلام و پیامبر را از میان بردارند.

و آیا روز پیروزى مسلمین در بدر روز یاس کفار بود؟ بى‏تردیدپاسخى منفى است. زیرا آیه به اعتراف شیعه و سنى در روز غدیر وآخر عمر پیامبر نازل شده است. افزون بر این، کفار در بدر ناامید نشدند; زیرا در سال بعد به مسلمانان یورش بردند و سپاه‏اسلام را در احد شکست دادند.

روز میلاد حضرت زهرا(س) هم روزیاس کفار نیست. خلاصه هیچ روزى جز غدیر، روز نا امیدى کفار واتمام دین نیست.

 

اعتراف غزالى

غزالى در مقاله چهارم کتاب «سرالعالمین‏» مى‏گوید: جمهوراتفاق کرده‏اند بر حدیث غدیر که پیامبر(ص) فرمود: «من کنت‏مولاه فعلى مولاه‏» و عمر گفت: «بخ بخ یا اباالحسن لقد اصبحت‏مولاى کل مومن و مومنه و...» و این تسلیم و رضایت ایشان است.ولى بعد از جریان غدیر، هواى نفس غلبه کرد و حب ریاست و مقام‏سبب شد حق را پشت‏سر انداختند; به خلافت و اختلاف اولیه برگشتندو با بهایى اندک که به دست آوردند، حق را از دست دادند.

مولا به معنى سرپرست است نه دوست و ناصر

همان گونه که در قرآن مى‏خوانیم: «ماواکم النار هى مولاکم‏»;یعنى آتش بر شما سزاوارتراست. (حدید، 15)

اخطل، شاعر عرب،مى‏گوید: «اصبحت مولاها من الناس کلهم و...» و مولى العبد;یعنى مولا سزاوارتر است‏به عبد در جهت تدبیر و تصرف امور عبد.

پیامبر(ص) هم قبل از نصب و معرفى حضرت على(ع) فرمود: «الست‏اولى بکم من انفسکم‏»; یعنى سزاوارتر و صاحب اختیار تام وبلافاصله در پى آن فرمود: «من کنت مولاه فعلى مولاه‏» یعنى کسى‏که من از خود او به نفس او سزاوارتر هستم على هم مثل من ازخودش به نفس او سزاوارتر است.

همان گونه که من در تصرف و مدیریت و حل و فصل امور مردم ازخود سزاوارترم، حضرت على(ع) هم چنین خواهد بود.

فصیحان عرب که در غدیر بودند، مثل عمر و حسان بن ثابت و حارث‏بن نعمان، از کلمه مولا همان فهمیدند که مقصود پیامبر(ص) بود وعرف از آن مى‏فهمید; یعنى همان معناى صاحب و سرپرست و اولى وسزاوارتر. اگر مولا به معنى دوستى و ناصر بوده، مقصودپیامبر(ص) هم همین باشد و فصیحان عرب هم از کلمه مولا و«...الست اولى بکم من انفسکم‏» همین را فهمیدند، دیگر بیعت‏براى چه؟

بخ بخ عمر چه معنى داشت؟ تشویق و ترغیب پیامبر بر تهنیت گفتن‏به حضرت على(ع) براى چه مقصود بود؟ چرا این مطلب جزئى را درغدیر و صحراى سوزان و در برابر 100000 نفر جمعیت در آخر عمر ودر برگشت از سفر حج‏با ایراد خطبه طولانى و این‏همه مقدمات وآداب اعلام کند؟

افزون بر این، اگر مولا به معنى دوستى بود، یاس کفار چه معنى‏داشت؟ اکمال دین و رضایت‏خدا بر اسلام براى چه بود؟

مضافا اگر ولى به معنى محب و ناصر باشد مطلبى جدید و مهم‏نیست; زیرا در طول‏23 سال بعثت در آیاتى مثل «انماالمومنون‏اخوه‏» و «المومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض‏» و «اشداءعلى الکفار و رحماء بینهم‏» و... مسلمانان را بر محبت و یارى‏و تعاون و مساعدت به همدیگر سفارش فرموده و حضرت على(ع) هم‏یکى از مومنان و از مصادیق این آیات است . پس دوستى مطلب‏جدیدى نیست تا به چنین زمینه سازى گسترده‏اى در صحراى غدیرنیاز باشد و پس از آن تبریک و بخ بخ عمر و... را به دنبال‏داشته باشد.

سرانجام باید گفت: بر فرض محال که مولا به معنى محب و ناصرباشد، چرا مسلمانان و کسانى چون عمر و... در طول 25 سال حضرت‏را یارى نکردند و دوستدارش نبودند; بلکه حتى وسیله آزار و خشم‏او و فاطمه(س) را فراهم کردند. چرا اصحاب پیامبر(ص) و کسانى‏که در غدیر بودند، حضرت را تنها گذاشتند و به یارى اونیامدند؟ چرا اسباب آزار و اندوه او را فراهم آوردند؟  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


مولوی مستبصر جهانگیر حشمتی

سرگذشت‌نامه ره‌یافتگان به مکتب اهل بیت^

     «شماره ۳»

      مولوی مستبصر

      جهانگیر حشمتی

       تحقیق، آماده‌سازی و چاپ:

 مرکز فرهنگی امیرالمؤمنین ابوتراب

(تکثیر و انتشار بدون تغییر محتوا و با درج نام منبع بلامانع است)

سال ۱۳۵۳ در روستای دسک از توابع بخش بِنت شهرستان نیکشهر در خانواده ‌ای سنی به دنیا آمدم. همه‌ی اجدادم از لحاظ مذهبی، اهل­سنت و حنفی بوده­اند و بنده نیز در همین فضا بزرگ شدم.

دوره­ی ابتدایی را در روستایمان پشت سر گذرانده و برای تحصیل در مقطع راهنمایی، به مدرسه‌ی راهنمایی رازیِ دهان رفتم. سپس وارد دبیرستان شهید رجایی شهر بنت شدم و بعد از ‌یک سال تحصیل، به خاطر علاقه‌ی زیادم به رشته‌های فنی، از دبیرستان، انصراف داده و در آموزشگاه فنی و حرفه‌ای شماره­ی دو، واقع در میدان خاتم الانبیاء زاهدان ثبت نام کردم. شش ماه بعد که موفق به اخذ گواهی نامه در رشته­ی برق صنعتی شدم به زادگاهم برگشتم.....

 

.

مولوی مستبصر جهانگیر حشمتی

سرگذشت‌نامه ره‌یافتگان به مکتب اهل بیت^

     «شماره ۳»

      مولوی مستبصر

      جهانگیر حشمتی

       تحقیق، آماده‌سازی و چاپ:

 مرکز فرهنگی امیرالمؤمنین ابوتراب

(تکثیر و انتشار بدون تغییر محتوا و با درج نام منبع بلامانع است)

سال ۱۳۵۳ در روستای دسک از توابع بخش بِنت شهرستان نیکشهر در خانواده ‌ای سنی به دنیا آمدم. همه‌ی اجدادم از لحاظ مذهبی، اهل­سنت و حنفی بوده­اند و بنده نیز در همین فضا بزرگ شدم.

دوره­ی ابتدایی را در روستایمان پشت سر گذرانده و برای تحصیل در مقطع راهنمایی، به مدرسه‌ی راهنمایی رازیِ دهان رفتم. سپس وارد دبیرستان شهید رجایی شهر بنت شدم و بعد از ‌یک سال تحصیل، به خاطر علاقه‌ی زیادم به رشته‌های فنی، از دبیرستان، انصراف داده و در آموزشگاه فنی و حرفه‌ای شماره­ی دو، واقع در میدان خاتم الانبیاء زاهدان ثبت نام کردم. شش ماه بعد که موفق به اخذ گواهی نامه در رشته­ی برق صنعتی شدم به زادگاهم برگشتم.....

 

سال ۱۳۷۶ برای اولین بار به اردوی جماعت تبلیغی رفتم. مدت اردو سه روز بود اما تحت تاثیر فضای جماعت تبلیغی در گروه دیگری ثبت نام کرده و این بار چهل روز به ایرانشهر رفتم.

در آن­جا با یک مولوی به نام حافظ محمدشریف آشنا شدم. صحبت­های مولوی درباره­ی فضلیت علم، تقوی و اهمیت دروس دینی بود و تشویقمان می­کرد برای تحصیل علوم دینی، به حوزه‌ی علمیه برویم. در اثر همین جلسات تصمیم گرفتم به حوزه­ی علمیه بروم.

با شروع سال تحصیلی ۱۳۷۷ مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌ام در حوزه‌ی علمیه آغاز شد. برای تحصیلات مقدماتی، در حوزه‌ی علمیه‌ی بحرالعلوم دِهان که نزدیک‌ترین حوزه به روستایمان بود اسم نویسی و خیلی زود درس­های جدید را شروع کردم. هفته­ها و ماه­ها می­گذشت و به سرعت سال اول تحصیل با همه­ی تلخی­ها و شیرینی­هایش تمام گردید و سال دوم مقدمات شروع شد. روزی در کتابخانه‌ی حوزه‌ی علمیه‌ به طور اتفاقی کتابی را دیدم که مطالعه‌ی بخش‌هایی از آن، ذهن کنجکاوم را سخت به خود مشغول کرد.

هیچ­وقت آن لحظه را فراموش نمی­کنم. کتاب جالبی که پیدا کرده بودم. “من لا‌یحضره الفقیه” نوشته‌ی مرحوم شیخ صدوق; بود. از نام نویسنده‌­اش فهمیدم متعلق به شیعیان است.

اول نگاهی اجمالی به فهرست مطالبش انداختم. بعد چند حدیث از جاهای مختلف کتاب را مطالعه کردم. به احادیث وضو که رسیدم مطلبی توجه­ام را به خودش جلب کرد. امامان شیعه گفته بودند رسول خدا۹ به جای شستن پاها روی آن را مسح می­کرده­اند. کتاب را بسته و سراغ قرآن رفتم. با دقت و تامل آیه‌ی وضو را خواندم. از تعجب مبهوت شده بودم. دیدم اگر هیچ کاری به روایات هم نداشته باشیم، و بخواهیم فقط بر اساس ظاهر قرآن قضاوت کنیم باز هم تکلیفمان روشن است و طبق دستور قرآن باید به جای شستن، روی پاها را مسح کنیم.

این­جا بود که برایم، شبهه‌ی مهمی مطرح شد. سرگردان و حیران مانده بودم که وضوی شیعیان به شکل وضوی پیغمبر۹ است ‌یا وضوی اهل سنت؟

مجبور شدم سراغ استادم بروم. گفتم: « ببخشید استاد! قرآن درباره­ی وضو می‌فرماید: و امسحوا برؤوسکم و ارجلکم الی الکعبین. طبق این آیه به نظر می‌رسد تکلیف ما در وضو مسح پا باشد. نه شستن آن.»

گفت: «به چه دلیل این حرف را می­زنید؟»

گفتم: «به دلیل این­که ارجلکم عطف به رؤوسکم است و خداوند در این ­جا فرموده: شما مسلمانان باید مسح کنید بر سرهایتان و پاهایتان تا برجستگی روی پا.»

استادم نگاه ساده‌ای به من انداخت و جواب داد: «بله در ظاهر و بدون در نظر گرفتنِ اعراب کلمات، ارجلکم عطف به رؤوسِکم است. ولی اگر دقت کنیم می‌فهمیم این نظریه درست نیست. در ضمن شما نباید کتاب غیر درسی مطالعه کنید. سواد شما کم است. آخرش گم­راه می‌شوی.»

و بدین ترتیب استادم نتوانست پاسخ مناسبی بدهد و از مطالعه‌ی کتاب‌های غیر درسی منعم کرد.

اما این سوال و شبهه­ی مهم، هم­چنان ذهنم را مشغول خودش کرده بود. بعد از مدتی، از استادم مولوی عبدالحمید کدخدایی پرسیدم: «از میان مذاهب اهل سنت کدام‌یک به سنت پیامبر۹ نزدیک‌تر است؟»

پس از لحظه‌ای فکر کردن پاسخ داد: «مذهب امام احمد بن حنبل.»

گفتم: «اگر مذهب حنبلی به سنت پیامبر۹ نزدیک­تر  است، چرا شما حنبلی نیستید؟»

طبق معمول مولوی سکوت کرد و پاسخ سوالی به این روشنی را نداد! .

روزها می­گذشت و من سوالاتم بی پاسخ مانده بود. یک روز که کتاب‌های اهل سنت را می­خواندم، دیدم عبدالله بن عباس پسر عموی پیامبر۹ و صحابی بزرگ در چند روایت وضوی پیامبر گرامی۹ را مطابق وضوی شیعیان بیان کرده است و در این روایات مسح پاها آمده است نه شستن آن‌ها. در یکی از روایات به صراحت وارد شده بود: الوضوء غسلتان و مسحتان،[۱] بر اساس این روایت وظیفه­ی مسلمان مسح پاهاست نه شستن آن یا طبق روایتی در صحیح بخاری « صحابه مشغول مسح کردن پاهای خود بودند که پیامبر به آنان رسید و فرمود: ویل للاعقاب من النار.»[۲] بنابراین بخاری هم نقل کرده است که صحابه پاها را مسح می­کردند.

روزی استادم مولوی اکبر کدخدایی که شخص میانه­رو و محققی بود، خطر جریانی را به من گوشزد کرد که دردی بود از دردهای بی درمان ما!
گفت: «جهانگیر؛ من این ملاها را می‌شناسم. به خاطر سوالات زیادی که از دلایل احکام می­پرسی، روزی به تو برچسب خواهند زد.»

همان­طور هم شد که می­گفت. در مناطق سنی‌نشین همین که یک نفر، درباره‌ی حرفی که مولوی زده، دلیل بخواهد مثلا بپرسد به چه دلیل ابوحنیفه یا شافعی چنین فتوایی داده­اند، سریع می‌گویند: «حتما شما سلفی شده­ای که از دلیل فتوا سوال می‌کنی! .» حالا چرا سلفی؟ چون بیش­تر، سلفی‌ها دلیل فتاوا را می­پرسند. حنفی‌ها خود را مقلد ابوحنیفه می‌دانند و می‌گویند: «کسی که مقلد است نباید دلیل بخواهد.» به همین خاطر مدتی نگذشت که به سلفی بودن متهم شدم.

یادم هست روزی ‌یکی از هم­کلاسی‌هایم به نام الیاس ملازهی به‌یک ملا گفت:« “هُمْ رجالٌ و نحن رجالٌ” . ابوحنیفه مرد بود ما هم مَردیم. او مجتهد بود و فتوا صادر می‌کرد ما هم درس می‌خوانیم تامجتهد شویم و فتوا بدهیم.» آن ملا با عصبانیت گفت: «می‌خواهی خودت را با ابوحنیفه مقایسه کنی؟ دوران اجتهاد گذشته دیگر کسی نمی‌تواند مجتهد بشود! »

هر چه از مولوی‌ها سوالات بیش­تری می‌پرسیدم جوسازی­ها بر ضدم زیادتر می‌شد. به عنوان مثال می‌پرسیدم: «چرا باید این­قدر به ابوحنیفه قداست داده شود؟ مگر پیغمبر بوده که خداوند همه‌ی علوم را به او داده باشد‌. یا ‌یک انسان معمولی است که درس خوانده و به جایی رسیده است؟

چه­طور شد که بعد از او دیگر کسی نمی‌تواند به درجه‌ی اجتهاد برسد؟ مگر او چه کرده بود که به این درجه رسید؟ او که به گفته­ی ابن خلدون، هفده روایت را بیش­تر قبول نداشت و اهل رای بود. به همین خاطر، بقیه‌ی احکامش را از راه قیاس به دست آورده بود. پس چرا تا این اندازه مقدس شد و از امام جعفرصادق۷ که به اعتراف بزرگان اهل­سنت عالم زمان خود و استاد ابوحنیفه بود پیشی گرفت؟ »

در طول این مدت با دیدن برخی فتاوای بی‌ریشه‌ی احناف، که از راه قیاس به دست آمده بود، حس خوبی نسب به ابوحنیفه نداشتم.

پس از شش سال تحصیل در حوزه‌ی علمیه‌ی دهان، برای ادامه‌ی تحصیل به مدرسه‌ی علمیه‌ی دارالعلوم زنگیانِ سراوان رفتم تا هم درسم را به پایان برسانم و هم سوالاتم را از مولوی­های آن­جا بپرسم.

سوالی که ذهنم را در سراوان به خودش مشغول کرده بود و مجبور بودم از مولوی‌ها بپرسم، (هر چند می‌دانستم این­گونه سوالات، به دردسرم خواهد انداخت.) اختلاف مذاهب اهل سنت درباره­ی رکعت­های نماز تراویح بود.‌ و این که چرا بعضی مذاهب آن را بیست رکعت می­دانند و بعضی دیگر یازده رکعت و… که البته مثل سوال­های قبلی­ام پاسخ این سوال هم سکوت یا توجیهاتی ناقص بود.

سال اول تحصیلم در دارالعلوم زنگیان‌ به پایان رسیده بود. وقتی برای ثبت نام سال جدید به دفتر مدرسه رفتم، رئیس مدرسه گفت: «ما جا نداریم. ظرفیت مدرسه تکمیل شده است! .» در واقع بهانه می‌آورد تا ثبت نامم نکند. بعد هم مولوی دیگری که اسمش محمدامین بود گفت: «تو آدم گم­راهی هستی. خیلی سوال می‌پرسی و دلیل می‌خواهی. حتما غیر مقلد هستی!» ولی واقعیت این بود که من به هیچ وجه غیر مقلدین را نمی‌شناختم و از مرام، منش و  مسلکشان هیچ­گونه اطلاعی نداشتم. همان­جا ‌یاد هشدار استادم افتادم که می­گفت: «روزی خواهد رسید که به شما برچسب می‌زنند.»

در آن سالی که از مدرسه‌ی زنگیان سراوان طرد شدم، دوره‌ی مقدمات و سطح را تمام کرده و باید دوره‌ی حدیث را می‌گذراندم. بعد از تحقیق به این نتیجه رسیدم که دوره­ی حدیث را در مدرسه‌ی دارالحدیث امام بخاری که از اسمش معلوم بود برای بحث­های حدیثی اهمیت خاصی قائلند، بگذرانم. این مدرسه متعلق به اهل حدیث و سلفی‌ها بود، ولی متون درسی‌ حنفی­ها در آن تدریس می­شد.

مسئول مدرسه شیخ علی دهواری فارغ التحصیل مدینه بود. این مدرسه نسبت به مدارس احناف، سه ویژگی ممتاز داشت:

۱٫ در مدرسه‌ی دارالحدیث فضای علمی‌تر و آزادتری برای تحقیق و بررسی صحت و سقم احادیث، حاکم بود.

۲٫ اساتیدی که در آن­جا تدریس می‌کردند از نظر حدیث شناسی قوی­تر از اساتید سایر مدارس بودند و کتاب‌های حدیثی همه‌ی فرق اسلامی را در دسترس طلاب قرار می­دادند.

۳٫ نسبت به هیچ‌یک از مذاهب اسلامی رائج، تعصب خاصی نداشتند و در هر مسئله دلائل قرآنی و حدیثی آن گروه را مورد بررسی داده و هر دلیلی که به نظر صحیح‌تر می‌آمد قبول می‌کردند.

 من هم این فضای آزاد را مغتنم شمرده بدون هیچ مزاحمت و اتهامی، توانستم درباره­ی اختلافات مذاهب اسلامی تحقیق و پژوهش کنم.

شبی در کتاب­خانه‌ی حوزه، در پی پاسخی برای سوالاتم بودم که به تفسیر نمونه‌ی آیت الله مکارم شیرازی برخورد کردم. جلد هفتم را که حاوی تفسیر سوره‌ی مائده بود برداشته و آیه‌ی وضو را با ترجمه و تفسیرش مطالعه کردم. آن شب همه‌ی سوالاتم درباره‌ی وضو، که از سال دوم طلبگی حل نشده باقی مانده بود، حل شد و یقین کردم دیدگاه شیعه درباره­ی وضو، مطابق با قرآن و سنت صحیحه است نه دیدگاه پر تناقض اهل سنت.

 از موضوعات دیگری که آن سال­ها ذهنم را مشغول کرده بود، نظر اهل سنت درباره­ی شخصیت معاویه و جنگ صفین بود. برایم سوال بود که چه طور می­شود با این که در جریان جنگ صفین دو طرف یک­دیگر را کشته­اند اما هر دو طرف مورد احترام اهل سنت باشند؟. باورم نمی‌شد معاویه که با خلیفه‌ی رسول خدا۹ جنگیده هیچ­گونه گناهی مرتکب نشده، بلکه ثوابی هم از طرف خدا دریافت کرده است! . در حالی که جنگ با خلیفه‌ی رسول خدا۹ حکم جنگ با خدا و رسولش را دارد و به منزله­ی خروج از اسلام است.

اهل سنت در پاسخ به این سوال این مسأله را مطرح می کنند که: « در روایت است که اگر مجتهدی در راه به­ دست آوردن حکم شرعی نهایت تلاش خود را بکند و پس از دیدن قرآن ، سنت و بررسی کامل آن به نتیجه­ای برسد و فتوا بدهد، در صورتی که آن فتوا مطابق با حکم واقعی اسلام باشد، خداوند به مجتهد دو ثواب می­دهد: یکی برای حکم صحیحی که به دست آورده و دیگری برای زحمتی که در این راه کشیده است و اگر آن فتوا، مخالف با حکم واقعی اسلام باشد، به خاطر زحمتی که در راه به دست آوردن حکم شرعی کشیده یک ثواب دریافت می­کند.»

اهل سنت این حکم را به همه­ی اعمال و رفتار نادرست برخی صحابه سرایت داده‌ و جنایاتی مانند قتل فجیع مالک بن نویره و تجاوز به همسرش توسط خالد بن ولید، زنای مغیره بن شعبه و برپایی جنگ جمل و صفین را توجیه می‌کنند و می‌گویند همه‌ی این­ها خطای در اجتهاد بوده و نه تنها گناهی بر آن­ها نیست بلکه به خاطر اشتباهشان  ثواب هم می­برند! .  اما این حرف­ها قانعم نمی­کرد. با خودم می­گفتم:« اصلا اجتهاد در جنگ به چه معناست؟ گیرم که اجتهاد به افعال صحابه هم سرایت کند اما آیا معاویه تمام تلاش خود را کرده بود تا جنگ شکل نگیرد؟ آیا نمی‌دانست که علی۷ در جریان قتل عثمان، بی‌تقصیر بوده است؟ اگر واقعا دنبال قاتلین عثمان بود  نمی‌توانست از درِ مذاکره و گفتگو با علی۷ وارد شود؟ آیا باید یک سال با خلیفه­ی رسول خدا۹ می‌جنگید و خون هزاران نفر از مسلمانان و صحابه مانند عمار و هاشم المرقال و ابوالهیثم را بر زمین می­ریخت و بعد می­فهمید اشتباه کرده و علی۷ عثمان را به قتل نرسانده است؟ آیا خنده‌دار نیست که فرض کنیم یک نفر کشته شود بعد یکی از اقوامش به خیابان بیاید و بدون تحقیق درباره­ی قاتل هر کسی را که دید به باد کتک بگیرد و بعد از کتک کاری از او بپرسد: «آیا تو هم در کشتن فامیلم نقش داشتی یا نه؟» و بعد از پی بردن به اشتباهش بگوید: «ببخشید من اجتهاد کردم. گفتم شاید شما هم جزء قاتلین فامیلم باشید!. خدا برای مجتهدینی که خطا کرده باشند نه تنها گناه نمی‌نویسد بلکه یک ثواب هم می‌دهد!.»

این با کدام عقل سلیم جور در می­آید؟ آیا این به بازی گرفتن احادیث و روایات نیست؟ چرا روایات را سرپوشی برای جنایات صحابه‌ قرار داده­اند؟ زنا، قتل، جنگ و خون­ریزی گناه کبیره­اند و انجام دهنده­ی آن به نص قرآن جهنمی است. اما به جای تنبیه زناکار می­گویید که اجتهاد کرده و ثواب هم می­برد! آیا الان هم مجتهدین اهل سنت می توانند به بهانه‌ی این­که مجتهد هستند و در اجتهادشان به خطا رفته­اند زنا و قتل مرتکب شوند؟ و … »

سوالات زیادم باعث شد که روزی نزد استادم شیخ علی دهواری بروم تا آن‌ها را از او بپرسم.

گفتم: «جناب شیخ  سوالی برایم پیش آمده است.»

گفت: «بفرمایید.»
گفتم: «چرا در جنگ صفین معاویه با امیرالمومنین علی ۷ جنگید و حق با چه کسی بوده است؟»

استادم گفت: «جنگ اجتهادی بوده و حق با امیرالمومنین ۷ است. اجتهادی بوده‌ یعنی این­که معاویه خیال می­کرده که وظیفه‌ی شرعی­اش جنگ با علی۷ است. علی ۷ هم مجتهد بوده ، به این نتیجه رسیده که وظیفه‌ی شرعیش مقابله با معاویه است. هر دو احساس تکلیف کرده بودند ولی علی۷ خلیفه‌ی پیامبر ۹ و بر حق بوده است. اما  نباید به معاویه هم خورده گرفت، بنده­ی خدا در تشخیصش اشتباه کرده و به خطا رفته است.»

با خودم گفتم: «تکلیف صد هزار مسلمانی که در این بین از دو طرف کشته شده­اند چه می­شود و خون آن­ها به گردن کدام مجتهد است؟ معاویه اشتباه کرده، خوب نباید جواب این خون­ها را بدهد ؟! »

از استادم پرسیدم: «مگر خداوند در قرآن نفرموده است: “اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم.” اولی الامر آن زمان چه کسی بوده؟ از بین علی۷ و معاویه کدام یک  باید از دیگری تبعیت و اطاعت می‌کرده است؟»
گفت: «خودت برو مطالعه و تحقیق کن تا تحقیق کردن را‌ یاد بگیری و به جایی برسی! .»

 روزی در حضور ‌یکی از دوستانم گفتم: « لعنت خدا بر‌ یزید!» در حالی که صورتش از عصبانیت برافروخته و قرمز شده بود گفت: « لعنِ ‌یزید جایز نیست و تو حق نداری لعنش کنی!» از شنیدن این حرف تحملم تمام و طاقتم طاق گردید. چه طور می­توانست از ‌یزید شراب خوار ، سگ باز و قاتلِ جگر گوشه‌ی پیامبر۹ دفاع کند. به همین خاطر به شدت توبیخش کردم. بحثمان بالا گرفته بود که در کمال تعجب یکی از اساتید وارد بحث شده و از آن شخص و ‌یزید حمایت کرد! . دیگر صبرم لبریز شده بود. با عصبانیت از مدرسه خارج شده و تصمیم گرفتم دیگر به حوزه‌ای که در آن این گونه برای  دشمنان اهل بیت : سینه چاک می­دهند، برنگردم. چند روزی به شهرمان برگشتم ولی چون آخر سال تحصیلیم بود و بیش از چند ماه تا پایان تحصیلاتم نمانده بود، با اصرار ‌یکی از اساتیدم دوباره به مدرسه‌ی سلفی­های سراوان  برگشتم. درس‌هایم را به اتمام رسانده و فارغ التحصیل شدم.

مدتی بعد به اصرار مردم روستا در انتخابات شوراهای روستا شرکت کردم و با رای بالا رئیس شورای روستا شدم . در ماه محرم سال ۱۳۸۶ امدادگرانی که برای بازسازی مناطق آسیب دیده از طوفان گونو، به نیکشهر آمده بودند، از من اجازه خواستند تا مراسم عزاداری سرور و سالار شهیدان حسین بن علی۸ را در مسجد امام علی۷ که امام جماعتش بودم، برگزار کنند. من که محبت اهل بیت پیامبر۹ در وجودم موج می‌زد و کوچک­ترین حمایت از دشمنان خاندان پیامبر۹ به خصوص یزید را به هیچ وجه تحمل نکرده و با تمام وجود حاضر بودم زندگی‌ام را فدای امام حسین۷ و اهل بیت پیغمبر۹ کنم، با افتخار کلید مسجد را در اختیارشان گذاشتم و به رسم مهمان نوازیِ اصیل بلوچی، به جوانان مسجد دستور دادم از عزاداران امام حسین۷ پذیرایی کنند. این اولین ‌باری بود که در روستای دسک، مراسم عزاداری امام حسین۷ برگزار می‌شد و همان­طور که انتظار می‌رفت سر و صدای ملاها و مولوی­های منطقه را بلند کرد. ‌یکی از مولوی­های روستا که قبلا رابطه‌ی نزدیکی با من داشت اولین کسی بود که به مراسم واکنش نشان داد و تماس گرفت و گفت: « مولوی جهانگیر چه خبر است، چرا مسجدت تبدیل به حسینیه شده است؟ همین حالا برو جلویشان را بگیر!»

جواب دادم: « من نمی‌روم جلویشان را بگیرم، تو اگر جرات داری خودت برو این کار را بکن!. آن­ها که نمی‌رقصند تا شما  ناراحت بشوید، دارند برای نوه‌ی پیامبر۹ عزاداری می‌کنند!. »

مدتی از این ماجرا گذشت. یک شب خواب دیدم مردی نورانی، با لباس‌های سبز مشغول خواندن نماز است اما بر خلاف اهل سنت نمازش را با دست­های باز می­خواند. به او گفتم: «آقا! نماز این­طوری نیست که شما می‌خوانید. باید دست­هایتان را ببندید.» جواب داد: «خودت هم انشا الله همین طور نماز خواهی خواند!»

آن موقع معنای این خواب را نفهمیدم اما با گذشت زمان به صادق بودنش یقین پیدا کردم.

سال ۱۳۸۹ تحقیقاتم درباره­ی مکتب اهل بیت:  تمام و حقایق برایم کاملا روشن شده بود. محرم همان سال تصمیم گرفتم تشیعم را اعلام کنم. تا قبل از آن، افرادی می‌دانستند گرایش شیعی دارم اما احتیاط کرده و نسبت به تایید یا ردش سکوت می­کردم. ولی حالا دیگر زمانش رسیده بود که عقیده‌ام را ابراز کنم و محرم امام حسین۷  بهترین وقت برای این کار بود.

بعد از اعلان مذهب جدیدم، برادران و خواهران اهل سنت را دعوت کردم تا برای امام حسین۷ مراسم عزاداری برپا کنیم و تشویقشان کردم برای امام حسین۷ نذری بدهند.

اتفاق مهمی که شب تاسوعا، دلم را به ادامه‌ی راه گرم کرد، رویای صادقی بود که فردایش تعبیر شد. شب تاسوعا خواب دیدم ‌یکی از مستبصرین به نام محمود، راننده‌ی ماشینی است که اجسادی را حمل می­کند. اجساد خیلی صدمه دیده بود. یکی سر نداشت، دیگری دستش قطع شده بود و آن یکی پاهایش. پرسیدم: «این­ها چه کسانی هستند و چه اتفاقی افتاده؟» جواب داد: «‌یاران امام حسین۷ هستند که شهید شده‌اند!»

صبح فردا که مصادف با روز تاسوعا بود به دفتر مخابرات رفتم تا در مراسم عزاداری شرکت کنم. ساعت یازده و نیم صبح، ‌یکی از دوستان از چابهار تماس گرفت و در حالی که صدایش می­لرزید، گفت: « چند لحظه قبل‌ یک عامل انتحاری خودش را میان عزاداران حسینی منفجر کرد و تعداد زیادی زن و مرد وکودک به خاک و خون کشیده شدند. » از خوابم چند ساعتی نگذشته بود که تعبیر شد. یاران امام حسین ۷ عزاداران غریب چابهار بودند. آن روز یزیدیان زمان ‌یک بار دیگرکربلائی بر پا کرده بودند. ‌مطمئن شدم نام این شهدا، به لیست‌ یاران امام حسین ۷ افزوده شده است.

بعد از شیعه شدنم روزی دو جوان اهل سنت برای بحث به منزلم آمدند. همان ابتدا به آن­ها گفتم: « برادران! اگر دنبال بحث و جدل هستید اشتباهی آمده­اید. من اهل درگیری نیستم. اما اگر واقعا سوال دارید خوشحال می­شوم به آن­ها جواب بدهم. »

سوالشان درباره­ی شهادت امام حسین۷ و امامت امیرالمومنین علی۷ بود.

از آن دو پرسیدم: «آیا امام حسین۷ را می­شناسید؟ مگر طبق روایات شیعه و سنی، امام حسن و امام حسین۸ سرور جوانان اهل بهشت نیستند؟»

گفتند: « بله هستند.»

ادامه دادم: « می‌دانید قاتل امام حسین(ع) چه کسی هست؟»

جواب دادند:« بله. ‌یزید است.»

پرسیدم: «‌یزید را چه کسی به حکومت مسلمین انتخاب کرد؟»

گفتند: «پدرش معاویه.»

گفتم: «پس معاویه در شهادت امام حسین۷ نقش داشته است. او خوب می­دانسته پسرش موجود کثیفی است و لیاقت رهبری جهان اسلام را ندارد.»

سوال کردم: «مگر امام علی۷ طبق روایات شیعه و سنی دروازه‌ی شهر علم پیامبر۹ نیست؟

وقتی کسی می­خواهد وارد شهری شود از کجا وارد آن می­شود؟»

جواب دادند: « معلوم است از دروازه‌ی آن.»

گفتم: «اگر کسی از روی دیوار و ‌یا راه دیگری غیر از در بخواهد وارد شود حکمش چیست؟»

گفتند: «چنین شخصی ‌یا دیوانه است‌ یا سارق.»

ادامه دادم: «قضیه­ی غصب خلافت علی۷ هم همین طور اتفاق افتاد.

مسلمانان دروازه‌ی علم پیامبر۹ را رها کرده و از بیراهه وارد شهر علم ایشان شدند. علی و حسین۸ را رها کرده و به ‌یزید شراب خوار و میمون باز چسبیدند. اگر پیامبر۹ حضرت علی۷ را به عنوان دروازه‌ی علم خود معرفی کرده پس باید معارف دینی خودمان را از حضرت علی۷ و اولادش بگیریم نه از دیگران. در واقع فقط شیعیان هستند که از راه اهل بیت پیامبر۹ مذهب خود را گرفته‌ و به فرموده‌ی پیامبر۹ عمل کردند. همین کار درست شیعیان هم بود که باعث شد شیعه بشوم.»

آن روز این دو جوان پاک دل و پاک طینت پس از انجام مباحثاتی، صحبت‌هایم را تصدیق کرده و به مکتب نورانی اهل بیت: مشرف شدند.

{الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله}

و الحمدلله رب العالمین

 


[1]. وأخرج عبدالرزاق وإبن‌جریر عن‌إبن‌‌عباس قال الوضوء غسلتان‌ومسحتان، السیوطی، تفسیر الدر المنثور، ج ۲، ص ۲۶۲

[۲]. صحیح بخاری باب من رفع صوته بالعلم ، ج ۱، ص ۶۱، چاپ دار طوق النجاة.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

هفته ی اول اردیبهشت سال 82 ، مطلبی را در کتاب های اهل سنت دیده بودم  که « بعد از ارتحال پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) ، وقتی علی (علیه السلام) با ابوبکر بیعت نکرد ، به زور دست های ایشان را بستند و از خانه به مسجد آوردند و بیعت گرفتند »[1] . با دیدن این جریان در کتب اهل سنت ، خیلی تعجب کردم و باور این قضیه برایم سخت بود که چگونه با حضرت علی (علیه السلام) ، که اسدالله الغالب و فاتح خیبر بوده است ، بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اینگونه برخورد کردند ؟! آیا این جریان واقعیت داشته است ؟

 شب چهارشنبه ای به مسجد رفتم . دو رکعت نماز خواندم . پس از نماز ، از خداوند خواستم که خدایا ! من چنین مطلبی را در کتاب ها دیده ام . اگر این جریان صحت دارد و آنها چنین جسارتی به امیرالمومنین (علیه السلام )کردند ،‌ به گونه ای به من نشان بده . خسته بودم . خوابم برد . در خواب دیدم که از کنار نهر آبی ، عبور می کنم . کمی جلوتر ، عده ای جمع شده اند . نزدیکشان رفتم . جمعیت را کنار زدم . دیدم دو نفر طناب سفید و کلفتی را به دستان مردی بسته اند و او را می کشند . پرسیدم : اینجا چه خبر است ؟!

گفتند : این شخص علی ابن ابیطالب (علیه السلام) است .

همه ی مردم نگاه می کردند و یک زن فریاد و شیون می زد . پرسیدم این زن کیست ؟

گفتند : فاطمه دختر رسول خداست . او فریاد می زد : وامحمدا ، وا علیا . وامحمدا ، واعلیا .

از خواب پریدم . اشک هایم ریخته بود . وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم و خداوند را شکر کردم که داستانی که در کتاب های اهل سنت آمده است ، را به من نشان داد .

دیگر طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم به صورت علنی شیعه شوم . البته بنده از سال 79 ، به صورت تقیه و پنهانی شیعه شده بودم ولی جرات نمی کردم اعلام کنم ولی بعد از این خواب ، تصمیم قطعی گرفتم که تشیع خود را اعلام کنم .

روز جمعه ی همان هفته ، پس از این که نماز جمعه را اقامه کردم ، به منزل یکی از اهالی روستا  که جلسه ای در آنجا بر قرار بود ، رفتیم . یک نفر را فرستادم که جلد اول صحیح بخاری را بیاورد .

به حاضرین در جلسه گفتم : من چند سال است که درباره شیعه ، تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بر حق است و خلفا حق اهل بیت  ( علیهم السلام) را غصب کرده اند و از این به بعد شیعه شده ام .

همه از این سخنم تعجب کردند و با عصبانیت ، به بنده نگاه می کردند . پیر زنی گفت : تو چطور دلت می شود حضرت عمر را رها کنی ؟

صحیح بخاری را باز کردم و گفتم : در همین کتاب نوشته شده است که : حضرت عمر شما استاد پیامبر بوده است ، زنان پیامبر بی حجاب بودند و عمر به پیامبر دستور داد که به زنانت بگو : حجاب را رعایت کنند و آیه ی حجاب نازل شد[2] ، نماز صبح پیامبر قضا می شد و عمر به پیامبر تذکر می داد .[3]. در همین کتاب آمده است که پیامبر جلوی اصحابش ، ایستاده ادرار کرده[4]و به همین ترتیب احادیث بخاری را که به پیامبر توهین کرده بود ، را خواندم و به آنها نشان دادم .

اولین بار بود که این مطالب را می شنیدند و تعجب کردند که در معتبرترین کتابشان بعد از قرآن ، این مطالب آمده است .

پیرمردی در جلسه گفت : تو که شیعه شده بودی ، چرا نماز جمعه ی امروزمان را خراب کردی ؟ حالا چه کنیم ؟

گفتم : نمی دانم ولی من سه سال است که شیعه شدم و به شما نگفته بودم .

دو دستش را بلند کرد و محکم به سرش زد و گفت : وای ، نماز سه سال ما را خراب کردی چه خاکی به سر مان بریزیم ؟

گفتم : بروید از علمایتان بپرسید ! به من ربطی ندارد  .

صاحب خانه ، که بانی مسجد بود ، گفت : شما دیگر حق ندارید در مسجد ما ، نماز بخوانید و باید از اینجا بروی !

گفتم : انّ المساجدَ لله [5] ، مسجد ها برای خدا هستند نه برای شیعه یا سنی . من در مسجد شما ، نماز می خوانم .

گفت : اگر جرات داری ،‌ بیا .

فردای آن روز چند نفر از جوان های شیعه ی همان روستا را با خود  به مسجد بردم و در مقابل چشمانشان نماز جماعت ظهر و عصر را بر طبق فقه شیعه اقامه کردیم .

[1] معاویه خطاب به امام علی (علیه السلام ) می گوید : فی کل ذلک تقاد کما یقاد الجمل المخشوش  در هر موردی مانند شتری فراری که برای داغ کردن می‌برند ، به زور برای بیعت رفتی !أنساب الأشراف  ج 1   ص 278

[2] عن عایشه أنّ ازواج النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم کن یخرجن باللیل إذا تبرزن إلى المناصع وهو صعید افیح فکان عمر یقول للنبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم احجب نساءک فلم یکن رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم یفعل. فخرجت سودة بنت زمعه زوج النبى صلى‏الله‏علیه‏و‏سلم لیلة من اللیالى عشاء وکانت امرأة طویلة فناداها عمر ألا قد عرفناک یا سودة - حرصا على أن ینزل الحجاب - فانزل اللّه آیة الحجاب»(

عایشه مى‏گوید: همسران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شبها براى قضاى حاجت به بیابان مى‏رفتند. عمر به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گفتزنانت را در حجاب کن ولى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چنین نمى‏کرد (گوش به حرف عمر نمى‏داد!). شبى از شبها سودة دخترزمعه، همسر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که زنى بلند قد بود بیرون رفت. عمر فریاد زد: اى سوده تو را شناختیم - به جهت حرصى که براى نزول آیه حجاب داشت (این کار را کرد). آنگاه آیه حجاب نازل شد . صحیح بخارى، ج 1 ص 49، کتاب الوضوء، باب خروج النساء إلى البراز، و مشابه آن در ج 8 ص 66، کتاب الاستئذان، باب آیة الحجاب.

[3] صحیح بخارى ج 1 . 75 کتاب التیمم . باب الصعید الطیب وضوءالمسلم یکفیه من الماء حدیث 344 . باب مواقیت الصلاة و فضلها، باب الاذان بعد ذهاب الوقت؛ و ج 4، ص 232، باب علامات النبوة فی الاسلام، حدیث اول.

[4] . عن حذیفة، قال: أتى النبی (ص) سباطة قوم فبال قائماً، ثم دعا بماء، فجئته بماء فتوضأ .  حذیفه می گوید : پیامبر کنار زباله دان گروهی رفت و ایستاده بول کرد و ... بخاری . کتاب الوضوء باب البول قائما و قاعدا حدیث 224 .

[5] . سوره جن آیه ی 18





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی

مناجات های اهل بیت علیهم السلام مرا شیعه کرد:

72710707074745354460.jpg

برای اینکه جلوی دوستان شیعه بتوانم از مذهبم دفاع کنم و جواب قانع کننده‌ای داشته باشم به فکر بالا بردن سطح دانسته‌های مذهبی‌ام شدم تا وقتی جلوی یک شیعی قرار بگیرم، بتوانم جواب قانع کننده‌ای به او بدهم. از بچگی در محله و مسجد، شنیده بودم که ما سنی‌ها برحقیم و شیعیان مشرکند و این گمان، باور قلبی ما شده بود.


مناجات های اهل بیت (ع) من را شیعه کرد:

حمید شیرانی هستم  در سال 1368 در بخش فنوج شهرستان نیکشهر، در خانواده‌ای هشت نفره به دنیا آمدم. من و برادرم مجید، دو قلو و پسرهای آخر خانواده بودیم. پدرم تابستان‌ها ما پنج برادر و تنها خواهرم را به کلاس‌های قرآن می‌فرستاد. کلاس دوم راهنمایی بودم که برای زندگی کنار مادربزرگم، به شهر نیکشهر رفتم.

تحقیقاتم در مسائل دینی از زمانی شروع شد که به خاطر مریضی مادربزرگم به ناچار برای معالجه‌اش به کرمان رفتیم. حضور چند روزه در شهر کرمان و دیدن شیعیانی که در نماز دست هایشان را نمی‌بندند مرا تحریک کرد تا درباره اختلافات شیعه و سنی تحقیق کنم. از کرمان که برگشتم، به نماز جمعه‌ی اهل سنت رفتم و از طلبه‌ای سوال کردم که شیعیان چگونه مذهبی دارند؟ آن طلبه سنی برگشت به من گفت: گروهی هستند مشرک، قبرپرست و مرده‌پرست که یک غایب را می‌پرستند، مخالف دین و اسلامند و با خلفای راشدین مشکل دارند!

 جواب قانع کننده‌ای نبود اما فکر می‌کردم حتما تحقیق کرده و درباره نسبت‌هائی که به شیعه می‌دهد دلیل و برهان دارد!

سال ها از آن واقعه گذشت تا سال 82 در آزمون کمک پرستاری دانشگاه علوم پزشکی زاهدان، قبول شدم. و برای تحصیل به ایرانشهر رفتم و در آنجا با تعدادی از شیعیان همکلاسی شدم. برای اینکه جلوی دوستان شیعه بتوانم از مذهبم دفاع کنم و جواب قانع کننده‌ای داشته باشم به فکر بالا بردن سطح دانسته‌های مذهبی‌ام شدم تا وقتی جلوی یک شیعی قرار بگیرم، بتوانم جواب قانع کننده‌ای به او بدهم. از بچگی در محله و مسجد، شنیده بودم که ما سنی‌ها برحقیم و شیعیان مشرکند و این گمان، باور قلبی ما شده بود.

به خاطر همین دنبال کتاب‌هائی رفتم که در تقابل با شیعه نوشته شده بود، که به کتاب راز دلبران مولوی چابهاری و نامه‌ای از چابهار به قم، کتاب مرتضی رادمهر و بیداری اسلامی دهواری، عثمان لشکرزایی رسیدم و آن کتاب‌ها را مطالعه کردم.

از احادیثی که شیعیان از آن برای حقاینت مذهبشان استفاده می‌کردند حدیث غدیرخم بود لذا کنجکاو شدم که آیا واقعا رسول اکرم (ص) فرموده است: هر کس که من مولای او هستم، علی هم مولای اوست.

 برای تحقیق درباره این حدیث، به مرکز جماعت تبلیغ چاه جمال ایرانشهر که بعدها انبار اسلحه گروهک تروریستی ریگی شد، رفتم. به محض ورود به آنجا ، نامم را در یک گروه جماعت تبلیغی نوشتند تا به سرکردگی پیرمردی به نام حاج محمد به تبلیغ برویم. برایم جای تعجب و خنده دار بود، چگونه کسی که تازه وارد مرکز شده تا درباره اسلام و مذهبش اطلاعاتی کسب کند، به همراه عده‌ای دیگر مانند خودش، که هیچ دوره‌ی آموزشی ندیدند، برای تبلیغ مسائل دینی به مناطق مختلف اعزام شوند. از چیزی که نمی‌دانند چگونه تبلیغ کنند؟

حاج محمد که به او امیر جماعت می‌گفتند سنت‌هائی که در جماعت تبیلغی باید رعایت کرد را یکی یکی به ما گوش زد کرد. که کم بخورید! کم بخوابید! کم حرف بزنید! ولی می‌دیدم خود امیر برعکس حرف‌هایش بود زیاد می‌خورد زیاد حرف می‌زد از سر دلسوزی و دغدغه ای که دانشجوی پزشکی به سلامت افراد دارد، به امیر گفتم: شما گفتید کم بخورید، اما خودتان زیاد غذا می‌خورید پرخوری مثل سم است ، مقداری چاق شده‌اید و بیماری‌های چربی و قلبی به سراغتان می‌آید. امیر از حرفم ناراحت شد فکر کرد من غرضی دارم .

امیر روز اول تبلیغ به ما گفت: هر چه داشتیم و گیرمان آمد با هم می‌خوریم! اما روز یک پیرزن، تعداد نان که دست پخت خودش را برایمان آورد که کمی بیات شده بود. امیر نان‌ها را برداشت و نگاه کرد. تا فهمید نان ها بیات شده اند آنها را توی سبد انداخت و با صدای بلند و لحنی تند به پیرزن گفت: مگر ما گدا هستیم که نان شب‌مانده و بیات شده را برای‌مان آوردی؟

پیرزن مظلومانه در جوابش گفت: این نان، نان یک هفته من بود و من چیز دیگری به‌جز این نان نداشتم آن را هم برای شما مومنان آوردم اما نمی‌دانستم که شما... 

از این نوع برخورد امیر، با پیرزن خیلی ناراحت شدم اما کاری نمی‌توانستم بکنم!

گروه ما در مسجدحقانیه ایرانشهر که حوزه علمیه‌ای هم در کنارش است،  مستقر بود. ما را برای تبلیغ به داخل حوزه علمیه هم می‌فرستادند متحیر بودم که منِ بی‌سواد، چگونه در یک حوزه علمیه، پیش اساتید و طلاب دینی، تبلیغ دین کنیم!

با امیر جماعت به گشت زنی در محله ‌رفتیم و هر رهگذری که رد می‌شد از او می‌خواستیم که به مسجد بیاید. کوچه به کوچه می‌رفتیم . در خانه‌ی مردم را می‌زدیم و اینقدر جلوی منزل با صاحبخانه حرف می‌زدیم تا از او قول بگیریم تا به مسجد بیاید و در برنامه های ما شرکت کند.

 گاهی صاحب‌خانه با عصبانیت در را باز می‌کردند و اعتراض می کردند که در خانه بیماری داریم چرا بد موقع مزاحم شدید. ولی ما اصرار داشتیم که باید با ما به مسجد بیاید!

جالب بود، تعدادی جوان معتاد کنار خیابان، مشغول استعمال مواد مخدر بودند. امیر گفت : برویم آنها را دعوت بدهیم. من که دیدم آنها در عالم دیگری سیر می‌کنند و اوضاع نابسامانی دارند، با امیر مخالفت کردم و گفتم: امیر، اینها نشیه هستند و الان قدرت فهم و تشخیص ندارند، آنها را به حال خودشان رها کنید. امیر ناراحت شد که چرا به خودم اجازه دخالت دادم. ناگزیر به طرف معتادها رفتیم. امیر شروع کرد حرف زدن و دعوتشان داد به مسجد . یکی از معتادها خندید و قیافه و ریش امیر را مسخره کرد. بقیه هم آمدند و دست به ریش امیر زدند و گفتند اراجیفه! امیر می خواست با آنها درگیرشود که جلویش را گرفتیم. امیر از تحقیری که شده بود، خجالت کشید. به زور امیر رو به مسجد باز گرداندیم. حال همراهان به هم می‌گفتند: اگر حرف حمید را گوش می داد اینقدر تحقیر نمی‌شد!

امیر، سر سفره غذا به من گیر می‌داد که چرا با قاشق غذا می‌خوری؟ باید با دست غذا بخوری چون سنت رسول الله(ص) است!

جواب دادم: زمان پیامبر(ص) قاشق نبود و الا پیامبر(ص) با دست غذا نمی‌خورد.

او قانع نشد، قاشق را از دستم گرفت و به بیرون مسجد پرت کرد. بعد به بشقاب گیر داد: که باید هر چهار نفر در یک دیس یا سینی غذا بخورند.

گفتم: شاید من بیماری واگیر داشته باشم که نباید با کسی هم کاسه شوم. اما قبول نکرد. من به او گفتم که تو مخالف سنت پیامبر(ص) عمل می‌کنی، اینجا خانه‌ی خداست و ما مهمان خدا هستیم.

خیلی ناراحت شدم، از دست امیری که صلاحیت امیری نداشت.

 گفتم: با این رفتارت می‌خواهی الگو ما باشی و رفتار پیامبر(ص) را به ما یاد دهی؟ یک مشرک بهتر از تو سنت رسول الله(ص) را می‌داند! برخوردی که با آن پیرزن داشتی، در شان یک مسلمان نبود.

امیر صاحب به جای اینکه قانعم کند من را از مسجد بیرون انداخت و گفت: که تو جاهل و بیفکری. کسی که با دست غذا نمی‌خورد و با دیگران هم کاسه نمی‌شود متکبر است.

کوله بار و وسایل را روی دوشم انداختم و به مرکز جماعت تبلیغی برگشتم. اتفاقاتی که برایم افتاده بود را تعریف کردم ولی متاسفانه به جای قانع کردنم ، بازخواستم کردند.

من که از ابتدا به قصد تحقیق به مرکز جماعت رفته بودم، گفتم: می‌خواهم در مورد خلافت بعد از رسول الله(ص)، بدانم و سوالی دارم که آیا پیامبر(ص) در جریان غدیرخم، گفته است، هرکس من مولای اویم علی هم مولای اوست یا نه؟

حافظ سعید که مردی خوش اخلاق و از پیش کسوتان تبلیغ بود، در جوابم اذعان کرد: بلی رسول الله(ص) این موضوع را بیان کرده لکن منظورش این بود که هر کس من را دوست دارد علی(ع) را هم دوست داشته باشد. چون علی(ع) با تعدادی از صحابه برای جمع آوری زکات به یمن رفته بودند در برگشت بین علی(ع) و چند از صحابه اختلافاتی بوجود آمد. پیامبر(ص) جهت خواباندن این اختلافات، مسلمانان را جمع کرد و آنها را به دوستی علی(ع) سفارش  کرد.

آن زمان حرف مولوی برایم جدید و قانع کننده بود. اما پس از گذشت سه چهار سال، درباره آن توجیه ، شبهات دیگری مطرح شد.

شبهه این بود که اگر مشکلی بین حضرت علی(ع) و تعدادی از صحابه درباره‌ی اموال زکات پیش آمده بود چرا پیامبر(ص) در جلسه‌ای خصوصی، این مشکل را بین آنها حل و فصل نکرد تا لازم نیاید به خاطر دفاع از علی(ع) 120 هزار مسلمان را در غدیرخم معطل کند.

آیا همه‌ی مسلمانانی که در غدیر جمع شده بودند از اختلاف صحابه با حضرت علی(ع) اطلاع داشتند تا لازم بیاید پیامبر(ص) به همه سفارش کند؟ اصلا چرا پیامبر(ص) باید به صحابه‌ای که از علی(ع) ناراحت شده بودند، دلداری دهد در حالی که مقصر صحابه بودند که به بیت المال دست اندازی کرده بودند و باید توبیخ می‌شدند. علی(ع) امیر آن گروه بود و اگر با کسی که تخلف کرده بود، برخورد کرد، حق با امیر جماعت است به منطق جماعت تبیلغی که شاهدش بودم.

ولی این شبهه هم برایم بود که اگر رسول اکرم(ص) منظورش جانشینی علی(ع) بود چرا آن را روشن تر و شیواتر بیان نکرد تا اهل سنت به اشتباه نیفتند.

ولی بعدها در اثر مطالعات فهمیدم که این شبهه هم باطل است زیرا پیامبر(ص) منظورش را مثل روز روشن، بیان کرده بود. مسلمانانی که صحبت پیغمبر(ص) را شنیده بودند با خبری که  پیامبر(ص) از نزدیک بودن رحلتش داده بود همه منظورش را فهمیدند که پیامبر(ص) می‌خواهد جانشین برای خود مشخص کند و مولا به معنای سرپرست و جانشین بعد از پیامبر (ص) است. لذا پیامبر(ص) از همه‌ی مسلمانان برای علی(ع) بیعت گرفت و خلیفه‌ی دوم هم به علی(ع) تبریک گفت. اگر مولا چند معنا می‌داشت باید برای کسی شبهه پیش می‌آمد که منظور پیامبر(ص) کدام معنای مولا است؟ در حالی که هیچ کس درباره مقصود پیامبر(ص)سوال نکرد. به علاوه اگر منظور پیامبر(ص) دوستی علی(ع) بود دیگر بیعت گرفتن از مسلمانان معنا نمی‌داد. مهم فهم مسلمانان آن زمان از مقصود پیامبر(ص) است که آنها مولا را به معنای دوست نگرفته اند با توضیحات قبلی پیامبر(ص)، همه مطلب را کاملا فهمیده بودند ولی بعدها عده‌ای از صحابه با کنار زدن علی(ع) بر صندلی خلافت نشستند.

و الان اهل سنت برای اینکه خلافت خلفای خود را توجیه کنند، گفته اند مولا چند معنا دارد در اینجا منظور پیامبر(ص) دوستی علی(ع) است و داستان اعتراض صحابه به حضرت علی(ع) را به این قضیه چسپانده‌اند .     

درس هایم در ایرانشهر تمام شد و به نیکشهر برگشتم و به ناچار باید به سربازی می رفتم.

در اسفند ماه 87 به مرکز آموزش نیروی دریای سیرجان اعزام شدم. شیعیانی از استان‌های مختلف بودند آنجا بودند که فرصت را غنیمت شمردم تا در کنار خدمت سربازی، معارف دینی خود را هم تقویت کنم .

سرباز وظیفه‌ای بود به نام سید محسن کاظمیان که به خاطر حفظ قرآن، سرباز مسجد شده بود. با او در صحبت را باز کردم و گفتم دیدگاه شما درباره واقعه‌ی غدیرخم و اتفاقاتی که بعدش افتاد چیست؟ ولی دوستم به جای پرداختن به موضوع غدیرخم، درباره سرگذشت عمر ابن خطاب صحبت کرد. از اینکه درباره خلیفه‌ای که تا آن زمان به او افتخار می کردم اینگونه صحبت کرد، عصبانی شدم و بحث را پایان دادم.  از بس صحبت هایش برایم سخت گذشت که به ذهنم آمد که با همکاری سربازهای سنی، حساب آن شیعه را کف دستش بگذاریم. ولی باز به خودم می‌گفتم نکند راست گفته باشد و حقیقت همین است که او می‌گوید. شاید حقایق را به ما اشتباه گفته‌اند! از آدمی بعید نیست.  

دوره آموزشی تمام شد و به بیمارستان ارتش نیروی دریای رفتم تا بعنوان پزشک یار، ادامه سربازی‌ام را سپری کنم .

مدت پنج و شش ماه گذشت تا ماه مبارک رمضان رسید. رئیس بیمارستان تصمیم گرفت تا در نمازخانه‌ی بیمارستان، نمازجماعت راه بیندازد. هرساله در ماه رمضان این کار را می‌کرد تا یگان‌های اطراف بیمارستان در نماز جماعت شرکت کنند.

پس از گذشت چند روز یک روحانی کرمانی به نام حاج آقای نخعی برای اقامه‌ی نمازجماعت آمد. همه در نمازخانه به صف ایستادند و من از دور نظاره‌گر آنها بودم که صدایم زد.

رفتم نزدیکش و پرسید که چرا در نماز جماعت حاضر نمی‌شوی؟

گفتم: من اهل سنت هستم.

حاج آقا گفت: اهل سنت باش!

گفتم: ما اهل سنت نماز خواندن پشت سر شیعیان را صحیح نمی‌دانیم! این فقط شیعیان هستند که می‌تواند به اهل سنت اقتدا کنند نه برعکس.

گفت : پسرم بنظرت این غرور و خودخواهی نیست؟ مگر ما و شما هر دو مسلمان نیستیم پس چرا نتوانیم با هم در یک صف به اقامه نماز بایستیم ؟ اما مشکلی نیست برو و درباره این حرفت فکر کن و بد نیست بیشتر مطالعه کنی!

به خاطر زیاد بودن مریض و فشار کار، چند روزی اصلا نمی‌توانستم تمرکز کنم! بی‌خیال تحقیقات شده بودم.

یک شب برای نماز به نمازخانه رفتم. نمازم که تمام شد، قرآن را باز کردم و آهسته آیاتی از قرآن را داشتم می‌خواندم که یک سرباز شیعه کنارم ایستاد و شروع کرد نماز خواندن. که با خود گفتم: بدبخت و بیچاره چه کورکورانه بدون تحقیق،‌ به تقلید از گذشتگانش به شرک پرداخته! دلم برایش می‌سوزد خدایا خودت هدایتش کن .

نمازش که تمام شد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم به او گفتم: تو که تحقیق نکردی ، مطالعه نداشتی، نگشتی دنبال حقیقت، چطور با جهالت تمام از اباء و اجدادت پیروی می‌کنی؟

جواب داد: مگر خودت چقدر درباره مذهبت تحقیقی کرده‌ای از کجا میدانی که برحقی چطور مطمئنی که راه هدایت و رستگاری را پیشه کرده‌ای؟

جواب دادم: که من مطمئنم. تحقیق کردم، متن مناظرات شیعه و سنی را خوانده‌ام و برایم ثابت شده که شیعه مشرک است !

گفت: به همین سادگی؟ در این حدی که تو میگویی منم کتاب خواندم، اما نمی‌توانم روی این علم اندکم حساب باز کنم و ادعای دانایی کنم. بهتر نیست من و تو نظر ندهیم چون در حدی نیستیم که صاحب نظر باشیم.

این حرف مهدی وطن پرست بود بچه بیرجند، که روانشناسی خوانده بود و قاری قرآن هم بود.

از صحبت مهدی ، سخت تحت تاثیر قرار گرفتم.  دنبال آن روحانی که مرا به نماز دعوت کرده بود گشتم اما پیداش نکردم. روحانی دیگری را دیدم که چند باری برای درمان پیشم آمده بود به نام حاج آقا اسلامی.

 به او گفتم: من یک سنی هستم و دنبال شناخت شیعه و به خصوص جریان غدیرخم هستم.

با او به دار القران رفتم که با گروه تبلیغی به نام آفتاب که از قم آمده بود، آشنا شدم. به یکی از اعضاء گروه که محمد ربیع درویشی نام داشت و دین شناسی خوانده بود، هدفم را گفتم. از اینکه دیده بود جوانی دنبال مسائل دینی اش است شادمان شد.   

در ابتدای گفتگو از اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه بحث کردیم . دلایل وجود خدا را بررسی کردیم و به این سوال پاسخ دادیم که به چه علت هر انسان فطرتا خداجو و خداپرست است. چرا باید دین داشته باشیم و چرا باید مسلمان باشیم و دلائل شیعه برای حقانیت مذهبش چیست. حدودا چهار ماه به صورت متفرقه با هم صحبت کردیم.

کتابهایی که در این مدت مطالعه کردم، کتاب آنگاه هدایت شدم دکتر تیجانی بود که کتاب واقعا عالی و جامع بود. برگزیده کتاب الغدیر علامه امینی را مطالعه کردم از این رو به آنرو شدم و واقعیت غدیر برایم آشکار شد. کتاب شب‌های پیشاور و خلاصه‌اش"شهابی‌در شب" در دانستن حقائق به من کمک کرد.

بعد از مطالعه این کتاب ها مشتاق شدم تا در دعاهای ندبه، توسل و کمیل و زیارت عاشورا شرکت کنم. زمانی که دعای کمیل را می‌خواندم با دقت در معانی آن، به این فکر می‌کردم که چرا عمر و عثمان و ابوبکر چنین دعاهای پر محتوائی ندارند تا بیان‌گر فضای عرفانی بین آنها و خداوند باشد؟ چرا آنها دعائی مانند مناجات حضرت علی (ع) در مسجد کوفه با آن مضامین بلند ندارند؟

حالا دیگر تعصب بی‌جای من نسبت به خلفا فروکش کرده بود دیگر به خود اجازه می‌دادم به این فکر کنم که ممکن است راهی که تا به حال رفته‌ام اشتباه بوده است یقین کردم ابا و اجدادم قوم و مردم بلوچ و اهل سنت از حقیقت مکتب شیعه بی‌اطلاع اند.

کتاب با شکوه دیگری که گروه آفتاب به من هدیه داد صحیفه سجادیه امام سجاد(ع) بود. اولین شبی که این کتاب را باز کردم، شروع کردم با صدای بلند متن عربی و ترجمه فارسی‌اش را خواندم. فضای عرفانی و روحانی وصف ناپذیری بر تمام وجودم حاکم شد. آنقدر دعاهای این کتاب زیبا بود که نفهمیدم چطور صبح شد. چند ماهی از انس گرفتنم با صحیفه سجادیه گذشت. دیگر شیعه را به چشم مشرک و قبرپرست نمی‌دیدم. احساس می‌کردم سبک‌تر از گذشته شده‌ام. 

می‌خواستم حقیقت را بدانم . با این تحقیق و مطالعه‌ای که داشتم سر دو راهی مانده بودم که حقیقت چیست؟ انتخاب یک مسیر به عنوان راه درست، شرایطی بسیار سنگین بود که الان به راحتی بر زبان می‌آید ولی تجربه‌اش بر عکس، تاب و توان فراوانی می خواهد.

یک شب نیت کردم تا استخاره کنم، آداب استخاره را بجای آوردم و می‌خواستم از خداوند به وسیله کتابش کمک بگیرم تا خودش راه مستقیم را به من نشان دهد . پس از قرائت کلام الله جرات و توان آن را نداشتم استخاره کنم.  صحیفه سجادیه را برداشتم و صفحاتش را ورق زده و و با صدای بلند این دعا را خواندم.

« اللهم إنی أعوذ بک من هیجان الحرص وسورة الغضب وغلبة الحسد و ضعف الصبر وقلة القناعة وشکاسة الخلق وإلحاح الشهوة و ملکة الحمیة و متابعة الهوى و مخالفة الهدى و سنة الغفلة وتعاطی الکلفة وإیثار الباطل على الحق والاصرار على المأثم واستصغار المعصیة و استکبار الطاعة ومباهاة المکثرین والازرآءبالمقلین وسوء الولایة لمن تحت أیدینا وترک الشکر لمن اصطنع العارفة عندنا أو أن نعضد ظالماً أو نخذل ملهوفاً أو نروم ما لیس لنا بحق أو نقول فی العلم بغیر علم و نعوذ بک أن ننطوی على غش أحد و أن نعجب بأعمالنا و نمد فی آمالنا و نعوذ بک من سوء السریرة و احتقار الصغیرة و أن یستحوذ علینا الشیطان أو ینکبنا الزمان أو یتهضمنا السلطان و نعوذ بک من تناول الاسراف و من فقدان الکفاف و نعوذ بک من شماتة الاعدآء و من الفقر إلى الاکفآء و من معیشة فیشدة و میتة على غیر عدة و نعوذ بک من الحسرة العظمى و المصیبة الکبرى و أشقى الشقآء و سوء المآب و حرمان الثواب و حلول العقاب اللهم صل على محمد و آله و أعذنی من کل ذلک برحمتک، وجمیع المؤمنین و المؤمنات یآأرحم الراحمین. »

بار خدایا به تو پناه می‌آورم از طغیان آز، و تندى خشم، و چیرگى حسد، و سستى صبر، و کمى قناعت، و بدى اخلاق، و زیاده‌روى در شهوت، و پافشارى در عصبیت، و پیروى هوا و هوس، و مخالفت با هدایت، و خواب غفلت، و کوشش بیش از اندازه، و انتخاب باطل بر حق، و پافشارى بر گناه، و کوچک شمردن معصیت، و بزرگ شمردن طاعت، و فخر و مباهات با ثروتمندان، و تحقیرتهیدستان، و کوتاهى در حق زیردستان خود، و ناسپاسى نسبت به آن که به ما خوبى کرده، یا آنکه ستمگرى را یارى کنیم، یاستمدیده‏اى را تنها گذاریم، یا آنچه را که حق ما نیست بخواهیم، یا از آنچه که نمى‌دانیم دم زنیم. و پناه مى بریم به تو از اینکه نیت داشته باشیم به کسى خیانت ورزیم، و در کردار مان خودپسندى نمائیم، و آرزوهاى خود را دور و دراز سازیم. و به تو پناه مى بریم از زشتى باطن، و ناچیز شمردن گناه، و از چیرگى شیطان بر وجودمان، و از اینکه روزگار ما را به سختى دراندازد، یا سلطان بر ما جور و ستم روا دارد. و به تو پناه مى بریم از آلوده شدن به اسراف، و بلاى تنگدستى. و به تو پناه مى بریم از سرزنش دشمنان، و نیازمندى به همنوعان، و از زندگى در سختى، و از مرگ ناگهانى و بدون توشه. و به تو پناه مى بریم از حسرت و اندوه بزرگ، و مصیبت سترگ، و از بدترین تیره بختى، و بدفرجامى، و نومیدى از ثواب، و فرود آمدن عذاب ..بار خدایا بر محمد و آلش درود فرست، و مرا از همه این امور در پناه رحمتت جاى ده و نیز همه مردان و زنان مؤمن را، اى مهربانترین مهربانان.

با خواند این دعا ناخواسته اشک از چشمانم جاری شد و حق‌حق کنان، گریه می‌کردم که نفهمیدم چطور خوابم برد.  دوستم حسن بالای سرم آمد و گفت: حمید بلند شو صبح شده !

گفتم : باشه بیدارم . ساعت چنده؟

حسن: 5 و 30 دقیقه دیر شده زود باش بلند شو!

رفتم برای وضو . به چندتا از دوستانم سلام دادم.

حسن با وحید شوخی می‌کرد که امروز نوبت محمد است که صبحانه بگیرد. محمد کفری شده بود که دیروز نوبت من بود.

بر خلاف هر روز، همه با هم وضو گرفتیم، و با هم به نمازخانه‌ی رفتیم. قبلا با هم هماهنگ نکرده بودیم ولی انگار می‌خواستیم نماز جماعت بخوانیم. مهدی را جلو فرستادن و همه به او اقتدا کردند.

 منم هماهنگ با همه نیت و اقتدا کردم. الله اکبر گفتم دست‌هایم را از کنار گوشم پایین آوردم، می‌خواستم بالای ناف دستهایم را روی هم بگذارم که همه جا سفید شد. دستانم صاف موازی بدنم ایستاد. کوچکترین توانی برای بستن دست‌هایم نداشتم. شخصی خوش صورت با ریش جوگندمی در حالی که نور سفیدی داشت تا حدی که دیگر دوستان نمازگزار را نمی‌دیدم، ایستاد و گفت تشویش خاطر نباش، به نمازت ادامه بده. با دیدن آن صورت آرام شدم نماز صبحم را با دستانی باز خواندم اما انگار فقط من آنجا بودم و امام جماعت و دیگر نمازگزان نبودند. راحت دست به دعا گرفته و شکر خدا را به جای آوردم .

که با صدای حسن که می‌گفت: حمید!  بلند شو صبح شده! از خواب پریدم.

گفتم : ساعت چنده؟

حسن :5و 30 دقیقه دیر شده زود باش.

رفتیم وضو بگیریم وای خدای من چه خواب عجیبی دیدم ! ذهنم سخت درگیر بود ضعف شدیدی بر بدنم حاکم شده بود. گیج و مبهوت بودم داشتم وضو می‌‌گرفتم که وحید گفت: محمد امروز نوبت تو است که بروی صبحانه بگیری!

 محمد ناراحت بود و جواب داد دیروز گرفته ام . با این مکالمه‌ای که شنیدم بدنم داغی به گرمای آتش به خود گرفت عین این صحنه‌ها را در خواب دیده بودم. به زور به نمازخانه آمدم بچه‌ها به صورت فرادا نماز خواندند. مهدی و علی نمازشان را تمام کرده بودند. چند لحظه‌ای ایستاده بودم . نیت کرده و تکبیرالاحرام گفتم ولی دست هایم را نبستم نماز صبح را فرادا خواندم.

اشک ریزان بودم نمازم تمام شد حق حق گریه‌ی من با مبهوتی بچه‌ها همرا شد. تا اینکه حسن به دیگران گفت: حمید دیشب گریه کنان صحیفه سجادیه را می‌خواند به نظرم شیعه شده است. تک تکشان من را در آغوش گرفتند و همراه من گریه کردند.

 صبح قشنگی را تجربه کردم که یک هزارم حسش را نمی‌توان با گفتن و نوشتن بیان کرد. به زمین افتادم و توان حرکت نداشتم. قرآن را در دست گرفتم وسوره فاتحه و تعدادی از آیات سوره توبه را خواندم.  از آن لحظه به بعد خود را حامی مکتب شیعی دانسته و از خدا خواستارم که مرا به عنوان یک مبلغ فرهنگ اهل بیت (ع) واز محبان امام زمان (عج) در زیر سایه سار ایمان به ولایت و شهادت به امامت قرار دهد.

اشهد ان لا اله الا الله . اشهدُ انّ محمداً رسولُ الله .  اشهدُ انّ علیاً ولی الله. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی
http://uploadtak.com/images/h8871_21780133184126237058.jpg



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 آبان 1392 :: نویسنده : محمد مهدی
 
سه ساله باشی و ساکن شام، مگه میشه وارث غم سه ساله اباعبدالله نباشی؟
 
آنروز سر  پدر را در دامن دخترک گذاشتند...
 
 امروز پدر را جلوی چشم دخترش سر بریدند...
 
این ها همه به جـُرم شیعه بودن است... 
 
چه جرم زیبایی...پیروی امیرالمومنین...


منبع:akomail.blogfa.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 6 )    ...   2   3   4   5   6   
درباره وبلاگ

الحمدالله الدی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطالب و اولاده المعصومین(علیهم السلام)

مدیر وبلاگ : محمد مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
چند تا صلوات برای ظهور امام زمان میفرستی؟









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic