اسراء
سه شنبه 10 تیر 1393 :: نویسنده : محمد مهدی
داستان ما درباره ی کوه نوردی است که تصمیم به فتح قله های چند
کوه را داشت وی پس از آماده شدن ماجراجویی خود را آغاز کرد و تنها
به راه افتاد.
شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.
 همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد،
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. 
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم،
 همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.
و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.
و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:

" از من چه می خواهی؟ "
ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!



... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده.
یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکیند که او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید که او همواره شما را

 با دست راست خود نگه داشته است




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ

الحمدالله الدی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطالب و اولاده المعصومین(علیهم السلام)

مدیر وبلاگ : محمد مهدی
نویسندگان
نظرسنجی
چند تا صلوات برای ظهور امام زمان میفرستی؟









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic